دل من-محسن چاووشی
دلبر و یار من تویی؛ رونق کار من تویی
باغ و بهار من تویی؛ بهر تو بود بودِ من
دلبر و یار من تویی؛ رونق کار من تویی
باغ و بهار من تویی؛ بهر تو بود بودِ من
لَنْ يُصِيبَنَا إِلَّا مَا كَتَبَ اللَّهُ لَنَا هُوَ مَوْلَانَا ۚ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
بگو: هرگز جز آنچه خدا برای ما خواسته به ما نخواهد رسید، اوست مولای ما، و البته اهل ایمان در هر حال باید بر خدا توکل کنند.
به سفیدی برگ بهاری
به رنگ آبی هندوانه
به شب بودن روز
به خشک بودن دریا
به آباد بودن لوت
به بیابان بودن مازندران
و به خساست خداوند قسم!
که تو را از یاد برده ام ...
تو را از یاد برده ام و هروز
آیینه ام به رویم میخندید
میخندد و من نیز میخندم
من مبخندم و زندگی کردن
ساده است، ساده...
به آسانی فراموش کردنت:)
[تاریخ نوشتنش رو یادم نمیاد ولی مال سه شنبه ای حدودای ساعت دوازده همین تابستون گذشته بود]
ریشه های ما دوباره به آب میرسد...
ابر ها از کنار خورشید کنار خواهند رفت ...
طوفان دست از سر ما خواهد برداشت ...
ولی آنروز دیگر انقدر غمگین نخواهیم بود!
آن روز کوه ها به استواری ما
و ستارگان به درخشندگی ما
و علفزار به طراوت ما
و گلها به زیبایی ما
غبطه خواهند خورد...
(و آنروز ما متشکر طوفان و خشکسالی و هوای ابری خواهیم بود)
"عشق و رنج دو روی یک سکه اند و ارزش عشق به اندازه ی رنجی است
که آدم از بابت آن میکشد و اگر عشق همین طور مفت و مجانی پای آدم
تمام شود در واقع عشق نبوده و خودش را گول زده."
دل به سختی بنهادم پس از آن دل به تو دادم
هر که از دوست تحمل نکند عهد نپاید (سعدی)
...
+ملیکا من حاضرم هرورز یه دونه کتاب برای تو بخرم و تو رو انقدر خوشحال کنم! بعد تو هم قول بدی دیگه خونه ی رعنا اینا نری، دیگه کارای بد نکنی،دیگه خیلی خوب درس بخونی، درست شد؟ و قلمت هر شب برای نوشتن احساس رضایت و حال خوب و پیشرفت هات حرکت کنه...
چه اونهایی که قلم پنهانی دارن، چه اونهایی که قلم آشکار. کسی که قلم بدست میگیره در درجه اول و آخر باید آدمیت رو در خودش بیدار کنه. برای خوشایند همدیگه ننویسید.آدم باشد. بیخود به به چه چه برای همدیگه راه نندازین.معایب همدیگه رو کاملا واضح بگید. تو غار هم هستید کسی اصلا صداتون رو نمیشنوه میاین بیرون آدم بیاین بیرون. چون دنیا پر از خواباست. عجیب آدما هستن که خوابیدن و بیدار نمیشن. چهار پنج تا آدم هستید باید درست بیاید بیرون.وگرنه که شما اعتبار هر غاری رو لکه دار کردید و تا آخر عمرتون باید حواستون باشه به اعتباری که لکه دار کردین. ایشالا با آرزو های خوب با حال خوب دفعه ی بعد شما ما رو به غار علی صدر دعوت میکنین. یه حافظ میبریم تو قایق... الهه جونم حالا اگه خواست میبریمش ولی مهدیه رو اصلا نمیبریم با خودمون چون هیچ ذوقی امروز نشون نداد.[خنده] ریحانه تو هم که نمیتونی بیای داخل غار چون اونجا انقدر سرده...دیدین بیرون و درون غار چقدر اختالفه؟ بیرون غار آفتاب سوزان... ندیدی؟ تو گرمای تابستون برو. این بیرون از گرما میپزی ولی داخل باید یه عالمه لباس تنت کنی.
چه شبها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم تو را دوست دارم!
«...إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صَابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ ۚ وَإِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ يَغْلِبُوا أَلْفًا مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَا يَفْقَهُونَ»
اگر از شما بیست نفر صابر باشند بر دویست نفر چیره می شوند، و اگر از شما صد نفر [صابر] باشند بر هزار نفر از کافران چیره می شوند؛ زیرا آنان گروهی هستند [که حقایق توحید و قدرت خدا را] نمی فهمند.
1402/4/27(روز عهد و پیمان من!)
«... امید و دعا و آرزویم این است
که هرگاه خسته شدی/ هرگاه کم آوردی/ هرگاه نا امیدی در وجودت رخنه کرد
هرگاه شکستی [یا] شکستند
دیدگانت را رو به آسمان بگیری
نفس عمیق از سر رضایت و تسلیم بکشی
و از او بخواهی که بهترین همراه شکسته دلان است
از او بخواهی که هر خیر صلاحی را برایت در نظر گرفته است
از او بخواهی که بیش از اندازه مهربان است ...»
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
[هزاران واژه برای شما دارم اما فقط همین را میگویم که از شما همراه مهربان و دلسوزم متشکرم!]
کودکی که تازه زبان گشوده باشد نمیتواند بگوید سخنرانی ماهر است! اصلا اگر بگوید همه به او خواهند خندید.
من هم همان کودکم. نمیتوانم بگویم که "عاشق" هستم. نمیتوانم بگویم معنای "خستگی" را میفهمم. نمیتوانم بگویم"برای تو" خواهم جنگید. نمی توانم بگویم "درد " دارم. نمیتوانم بگویم"قلبم شکسته" است.
با اینحال، من تمام اینها را احساس میکنم... مانند همان کودک که با گفتن هر جمله احساس میکند سخنران است. چگونه باید او را قانع کرد؟ او تمام چیزی که دیده و شنیده است دو قدم آن طرفش و دو قدم این طرفش است. چه کسی او را قانع خواهد کرد؟ یک سخنران؟ احتمالا... من هم میشناسم... عاشقی که خالصانه جنگیده و قلبش شکسته...کسی که درد و رنج از او جدا نمیشود... کسی که بسیار خسته شده!
قانع شدم که درد و خستگی و محبت و خلوصم در مقابلش اندک است اما هنوز نمیدانم با اینهمه احساس چه کنم!
جای این احساسات در میان صندوقچه است؟ یا باید زنده باشند و نفس بکشند؟ باید رشد کنند یا کشته شوند؟ باید مانند آوارگان سرگردان باشند؟
باورم نمیشود بین تمام این ناراحتی ها و خرد شدن ها؛ هنوز هم اسم تو از ذهنم بیرون نمیرود:)
میخواهم بگویم دوستت دارم و دلم برایت تنگ شده .
امیدوارم متوجه این که مقصودم تو هستی نشوی.
و تا زمانی که آن رضایت و لبخند را که من برایت به ارمغان آورده باشم را نبینم به تو هیچ چیزی نخواهم گفت...
(میدونم این حرفها از قد و قواره ام خیلی بیشتره ولی آرزوش هم قشنگه...)
_لحظه ای از روزهایم را بیاور که او در ذهنم نباشد...
و یا شبی از شبهایم را به من نشان بده که تصویرش در خوابم نیاید...
و فقط تکه ی کوچکی از وجودم را پیدا کن که دلتنگش نباشد...
+با اینهمه چیزی به او نمیگویی؟
_من در مقابلش بی ارزش تر از این حرفهایم... من در حقش ظلم کردم و آنقدر شرمسار هستم که نتوانم از او خبری بگیرم. اما "به امید باز خواهم گشت" و
"زنده دل" خواهم شد:)
دلم میخواس تک تک اهالی غار الان کنارم بودن...
اینومینویسم که بدونین همتون حداقل یه بغل بهم بدهکارین!
من از تو سخت دلگیرم...
تو از که سخت بیزاری؟!
+شب گذشته چه شد؟
+نکند از عشق مُردی و دیگری در این کالبد چشم گشود که اینگونه بی احساس است ؟!
+نکند امید هایت را چال کردی و امروز صبح بی اهمیت به همه چیز کارت را میکنی؟!
+نکند تسلیم شدی و شمشیرت را درون گودال فراموشی ها انداخته ای که امروز شمشیری در دست نداری؟!
+نکند چشم هایت از گریه خشک شده که به جاده چشم ندوخته ای؟!
+نکند باور کردی دستیابی به عشق او غیر ممکن است و او را گوشه ای از خاطراتت گذاشتی؟!
+نکند او جوابت...
_امروز وقت جنگ نیست، وقت چشم انتظار نشستن نیست،وقت هیاهو نیست...وقت صبر است! وقت کمی استراحت است، وقت درمان زخم هاست.
«...آیا زندگیت تلخ شده؟داری رنج میبری؟در درد و رنج زندگی میکنی؟... این خیلی خوبه!
توی مسیر خوبی هستی.
رنج تنها راه رشده.
درد تنها راه تغییره.
موانع تنها راه موفقیته. ...»
یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود
قصه ی غربت تو قد صد تا قصه بود
مرا به خاطر دل شکسته ام ...ببخش!
مرا که از ندیدن تو خسته ام ...ببخش!
اگر به انتظار تو نشسته ام هنوز...
به دیگری اگر که دل نبسته ام... ببخش!
ببخش اگر که با خیال بودن تو زنده ام:)
اگر تو را نبردم از یاد ...
ببخش اگر که از امید دیدن تو گفته ام:)
به آرزوی رفته بر باد ...
...
سکوت قبل رفتنت نماندنت ندیدنت
مرا به این جنون کشیده ...
چه حسرتیست بر دلم که از تمام بودنت
نبودنت به من رسیده ...
ای که دل بردی ز دلدار من آزارش مکن
آنچه او در کار من کرده است در کارش مکن
وحشی بافقی
[از صمیم قلبم آرزو مندم که همانی باشد که میگویی. آرزو مندم که مهربانتر و صبور تر از من باشد. آرزومندم وقتی از ضربه هایت زخم برداشت، مثل من یا حتی بهتر از من بتواند کنارت بماند.
اما اگر روزی کمی بی مهری از او دیدی من هنوز هستم . من همینجا میمانم تا اگر خواستی باز کنارت بمانم.]