فراموش شده ای
به سفیدی برگ بهاری
به رنگ آبی هندوانه
به شب بودن روز
به خشک بودن دریا
به آباد بودن لوت
به بیابان بودن مازندران
و به خساست خداوند قسم!
که تو را از یاد برده ام ...
تو را از یاد برده ام و هروز
آیینه ام به رویم میخندید
میخندد و من نیز میخندم
من مبخندم و زندگی کردن
ساده است، ساده...
به آسانی فراموش کردنت:)
[تاریخ نوشتنش رو یادم نمیاد ولی مال سه شنبه ای حدودای ساعت دوازده همین تابستون گذشته بود]
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۲ ساعت 9:1 توسط جنگل
|