دوچرخه یاد گرفتن در هجده سالگی اصلا کار ساده ای نیست!
آن هم وقتی در دوران قاعدگی هستی، بعد از پیاده روی برگشتی، گرسنه ای، ذهن تک بعدی داری، از ریسک کردن میترسی، در حالت عادی هم تعادل نداری، نگاه دیگران در خیابان به تو باشد، با هر بار اشتباه نا امید شوی، کمی تنبل باشی و یک عالمه بهانه ی دیگر!
بله! بهانه... بهانه هایی که فقط وجود یکی از آنها همه چیز را بهم میزند ، اما چه چیزی میتواند مرا به رکاب زدن وادارد بجز نگاه مهربان و محکم تو؟
بجز آرامش و صبر تو؟ بجز همراهی و تشویق تو؟
...
من دوچرخه سواری در کنار تو را دوست دارم، نه چون هیجان دارد و حالم را خوب میکند و به من احساس قدرت میدهد. بلکه بخاطر اینکه به من ثابت میکند حضورت چقدر میتواند مرا به رکاب زدن مشتاق کند.
اما من دوچرخه سواری را با تو دوست دارم، نه با شخصی دیگر. تو میدانی چه زمانی مرا بگیری، چه زمانی مرا رها کنی، چه زمانی مرا تشویق کنی، چه زمانی مرا بکشانی، چه زمانی با من محکم باشی... تو میدانی چرا دوچرخه را نگه داشتم. تو میدانی چرا فرمانش از دستم در میرود. تو میدانی چگونه کج میشوم و می افتم یا چگونه به تعادل میرسم...
یا حتی اگر ندانی، تلاش میکنی تا بفهمی. مرا همینطور بدون فکر ول نمیکنی... تو نگران من هستی، میخواهی دوچرخه سواری به من یاد بدهی حتی اگر در آن به اندازه یک دوچرخه سوار ماهر مهارت نداشته باشی.
...
پس این لذت را از من دریغ نکن که من بعد از چشیدنش مشتاق تر شده ام:)
...
پی نوشت: این متن در مورد دوچرخه سواری نیست.
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 23:4 توسط جنگل
|