از صمیم قلبم آرزو دارم تک تکتون ذوقی که من امشب تجربه کردم و شمام تجربه کنید... اون گریه ای که بخاطر شادی نفستون بگیره. اون لحظه که سجده کنین مقابل خدای قشنگ و قربونش برین که براتون خواست اون چیزیو که شما می‌خواستین...اون لحظه که بگید پوچ نبود هیچی... اون لحظه که قلب و ذهن و روح و چشم عزیزاتون پره شادی بشه. اون لحظه که از ذوق بجای اظطراب تپش قلب بگیرین. امیدوارم همین روزا همین قد شاد بشین و یا خیلی بیشتر...

همون جوری که برای خودم خواستم از خدا، برای شما هم همینجور میخوام، عاجزانه و صادقانه و صمیمانه...

خدارو شکر :)

امشب شبی شد که باز از خوشحالی گریه کردم...

مهم نیست قبلاً چی خوب بود برام یا میخواستم چیکار کنم، من آدم قبلی نیستم... مهم اینه که الان می‌خوام چیکار کنم:)

فقط در این صورت میشه حوصله و انگیزه رو برگردونم به من. فقط در این صورت میشه فشار رو از خودم کمتر کنم و استرس رو از خودم دور کنم.

من باید سبک جدید مو پیدا کنم.

رنگارنگ زیادی جادوییه:)

وقتی خورشید هست کسی مهتاب را نمی بیند و تا زمانی که روشنایی مهتاب در چشم است چراغ ها نمی توانند خودنمایی کنند و تازمانی که چراغها در خانه روشن هستند نور شمع زیبا نیست و تا زمانی که شمع هست کسی کبریت را نمی بیند مگر وقتی که بخواهند گاز را یا آتش بزرگی را یا شاید هم شمعی را روشن کنند. کبریت تنها لحظه ای برای بقیه زیباست و تنها لحظه ای در نظرشان بدرد بخور است. مهم نیست کبریت چقدر تلاش کند نهایتا میتواند در ثانیه ای درخشان و پر نور و گرم باشد. این غیر ممکن است که کبریت توانایی خورشید، مهتاب، چراغها و یا شمع را داشته باشد. اما این را نمیدانم که میشود کبریت تبدیل به شمع شود؟ میشود کبریت زیبا هم باشد؟ کبریت هم روشنایی با ثباتی مثل چراغ یا شمع داشته باشد؟او هم میتواند چیزی فرا تر از درخشش ثانیه داشته باشد؟ آیا کبریت باید تا همیشه غصه بخورد که کوچک است و زیبا و باشکوه نیست؟ یا باید موجودیت خود را تغییر دهد؟

خاطرات خشک شده تو

میدونی من رومیزم چیا دارم؟ که پر از تیکه هایی از تو و منن؟

بجز کتابهای رنگارنگ قصه و شعری که از تو به دستم رسیدن ، بجز سر رسیدهای پرشده از نوشته های من، بجز اون چهارجلد سبز مقدس ، یه گل رز خشک شده، یه دسته گل داوودی خشک شده، به برگ سبز خشک شده هم روی میزم دارم. یه شیشه عطر، شیشه عطری که کمکم داره تموم میشه (شیشه عطری که مال من نیست و شاید از اولم برای من نبود. )چندتا قلم خشک شده با یه شمع نارنجی کوچولو که دیگه نمیشه روشنش کرد( که دیگه روشن نمیشه).

میبینی؟... همه چی خشک شده ،همه چی تموم شده، انگار فصل پاییز خیلی وقته از راه رسیده و همه چی رو هم با خودش برده... اما عجیبه ، عجیبه که خاطراتم خشک نمیشن و پایین نمی افتن، چرا این خاطرات تموم نمیشن؟ چرا خشک نمیشن ؟ چرا دارن تموم جونمو میگیرن؟...

ساعت کوکی پر سر و صدای روی میزم خیلی وقته ساکته، خیلی وقته خوابیده، چرا خاطراتم نمیخوابن؟

سبدم پر شده از یادگاری، من خوب یادگاری نگه میدارم اما برای به یاد تو موندن هیچ نیازی به یادگاری ندارم...

تو باید از من یادگاری داشته باشی، تو باید منو یادت بمونه. خاطرات من حتی اگه خشک بشن هم نمی افتن، موندگارن! من تورو از یاد نمی‌برم ، تو نباید منو از یاد ببری...

... دلم میخواهد بگویم از اینها بگذریم اما گذشتنی نیست...

هیچ یک از سوالها را که پاسخ ندادی، لااقل جواب این یکی را بده! "مگه تن من می‌تونه بدون تو زنده باشه؟"

پستچی_ چاووشی

مرور کن مرور کن، منو بخاطرت بیار با خنده ای که داشتم:)

هوام دوباره پسه_ محسن چاووشی

هوامو داشته باش، میگن تو مؤمنی و دَم مسیحاییت نفس تر از نفسه!

روایت بازگشت_هشام مطر

من هرگز بخشی از هیچ‌چیز نخواهم بود. هرگز به راستی به هیچ‌جا تعلق نخواهم داشت و این را می‌دانستم ، تمام زندگی‌ام نیز همین‌گونه خواهد گذشت، در تلاش برای تعلق داشتن و شکست خوردن.

امشب شبه مهتابه،حبیبم رو می‌خوام:)

برای کسی که به معنای اسمشه

برای کسی که اسمش شبیهش نیست.

میدونم که پاک کنتو برداشتی تا همون یه رد کوچیکی که ساختمو پاک کنی. اما لازم نیست!

به خودت سختی وارد نکن. به زودی روزی میرسه که من رو به یاد نیاری.حتی اگر هرروز من رو ببینی...

بهت قول میدم کمک کنم که اون روز زودتر برسه.

1402/08/30

7:22

______________________________________

خواستم بگم غلط کردم. و خیلی ازت معذرت میخوام...

هاروکی موراکامی

باید به ترس و خشم درونت غلبه کنی. بگذار روشنی نور بتابد و سرمای قلبت را ذوب کند. پوست‌کلفت‌بودن یعنی همین دیگر.

بی خبر گذاشتن من از خودت، بدترین انتقامیه که میتونی ازم بگیری وقتی میبینی اینجوری نگرانتم!میشه خوب بشی؟

میشه درمون بشه تمام زحمای تنت؟ میشه باهم مرهم بزاریم روی زخمایی که توی عمیق ترین نقطه وجودته؟ میشه خوب بشی؟

وگرنه من دق میکنم... اگه خوب نشی، انقد از خودم بدم میاد که حاضر میشم بمیرم...

همیشه گفتم بخاطر خودت پاشو، بخاطر خودت خوب شو. اما میشه اینبار به خاطر من پاشی؟... میشه بخاطر من خوب بشی؟...

بیا به میکده حافظ که بر تو عرضه کنم

هزار صف ز دعاهای مستجاب زده

آن زمان که به همدم نیازمندی؛هیچ همراهی نخواهی داشت و درست زمانی که یاد میگیری چگونه اشک هایت را به تنهایی پاک کنی، شانه ای را می یابی برای گذاشتن سرت و گریستن روی آن تا انتهای عالم...

نذر مشهد برای خیلیا که جواب داد، منم می‌خوام نذر کنم.

نذر کنم که اگه شد، باهم بریم. باهم بریم تا شومی ماه امشبو از یاد ببرم.

تا سنگینی ماه دیشبو فراموش کنیم...

ساغر هستی

بی گمان آمدم تا که ببازم:)

من از شنیدن دوباره بعضی آهنگها، دیدن بعضی فیلمها، خواندن بعضی نوشته ها میترسم، آنهایی که قبلاً احساسی را در من ایجاد کردند...از اینکه با دیدن آن و شنیدن آن یکی گریه ام بگیرد نمی‌ترسم! من از این میترسم که با دیدن و شنیدنشان، حتی قطره ی اشکی از چشمم جاری نشود، از این که دیگر آن حس در من پررنگ نشود و حالم را دگر گون نکند...از این میترسم که سخت شده باشم؛ از این میترسم که روزهای سخت کارشان را با من کرده باشند و مرا به جای صیقل دادن، خرد کرده باشند. میترسم عوض شده باشم، و به همان آدمی تبدیل شده باشم که دوستش نداشته ام... اما میدانم چاره ای بجز رودررویی ندارم و فرار به من کمکی نمیکند.

دنیای آرزو_ابی

من که خرابه این حال خرابتم، نگفتنی ترین احساساتو بگو...

درست است؛

عاشق طبیعتم. عاشق آسمانم و نگاهم تماما به سمت آسمان است، میدانم ابرها امروز چه شکلی اند و ماهِ شب چندم است.

اما زمانی که تو کنارمی، چگونه به اینها فکر کنم؟! چگونه از نور خورشید لذت ببرم وقتی درخشش وجود تو را کنارم دارم؟! چگونه زیبایی ماه را بفهمم وقتی چهره ی دلربای تو مقابلم است؟! چگونه عطر گلها را متوجه شوم وقتی رایحه ی تو را حس میکنم؟

جانم!وقتی میگویم تمام دنیای منی، یعنی همین! یعنی حتی طبیعت هم در وجود توست...:)

فقط به خاطر شما خانوم درخشان عزیز! که بهم یاد آوری کردین لذت همنشینی ... لذت نفهمیدن گذر زمان ... لذت نترسیدن از قضاوت شدن و لذت صادقانه و بدون پرده حرف زدن رو.

فقط بخاطر شما تلاش میکنم تا قضاوتا برام مهم نباشه و بازم برگردم به این وبلاگ.

دوچرخه یاد گرفتن در هجده سالگی اصلا کار ساده ای نیست!

دوچرخه یاد گرفتن در هجده سالگی اصلا کار ساده ای نیست!

آن هم وقتی در دوران قاعدگی هستی، بعد از پیاده روی برگشتی، گرسنه ای، ذهن تک بعدی داری، از ریسک کردن میترسی، در حالت عادی هم تعادل نداری، نگاه دیگران در خیابان به تو باشد، با هر بار اشتباه نا امید شوی، کمی تنبل باشی و یک عالمه بهانه ی دیگر!

بله! بهانه... بهانه هایی که فقط وجود یکی از آنها همه چیز را بهم میزند ، اما چه چیزی میتواند مرا به رکاب زدن وادارد بجز نگاه مهربان و محکم تو؟

بجز آرامش و صبر تو؟ بجز همراهی و تشویق تو؟

...

من دوچرخه سواری در کنار تو را دوست دارم، نه چون هیجان دارد و حالم را خوب میکند و به من احساس قدرت میدهد. بلکه بخاطر اینکه به من ثابت میکند حضورت چقدر می‌تواند مرا به رکاب زدن مشتاق کند.

اما من دوچرخه سواری را با تو دوست دارم، نه با شخصی دیگر. تو میدانی چه زمانی مرا بگیری، چه زمانی مرا رها کنی، چه زمانی مرا تشویق کنی، چه زمانی مرا بکشانی، چه زمانی با من محکم باشی... تو میدانی چرا دوچرخه را نگه داشتم. تو میدانی چرا فرمانش از دستم در میرود. تو میدانی چگونه کج میشوم و می افتم یا چگونه به تعادل میرسم...

یا حتی اگر ندانی، تلاش میکنی تا بفهمی. مرا همینطور بدون فکر ول نمیکنی... تو نگران من هستی، میخواهی دوچرخه سواری به من یاد بدهی حتی اگر در آن به اندازه یک دوچرخه سوار ماهر مهارت نداشته باشی.

...

پس این لذت را از من دریغ نکن که من بعد از چشیدنش مشتاق تر شده ام:)

...

پی نوشت: این متن در مورد دوچرخه سواری نیست.