حالا نوبت من است.

پرده ی حریری با آواز باد میرقصید و مهتاب ازلای پنجره تو را دید می زد! اما من حتی آنقدر توان نداشتم تا بتوانم پرده ی حریر را متوقف کنم و سر باد فریاد بزنم. پس همانگونه به تو خیره شدم.

مثل همیشه، فقط خیره شدم...

مثل آنروز که گفتی دوستم داری...

مثل آنموقع که خندیدی...

مثل آنروز که آتش باریدی...

مثل آن طوفان... مثل آن تصمیم... مثل چند ساعت پیش ... مثل آن لحظه که گفتی: ما تمام شدیم! ... و مثل حالا!

من فقط ناظری بودم که صدای فریاد هایم از درونم می آمد.

من ناظری بودم که فقط نگاه کردم! پشت سپر تو پنهان شدم و فقط تو را دیدم...

و تو آن بودی که جنگید، آن که در طوفان ایستاد،آنکه فریاد زد و آنکه...زخمی شد...

و حالا نیمه جان شدی ...نه! در واقع در حال جان دادنی!

اما کمی تحمل کن زیبای من! میخواهم زخمانت را ببندم؛ بیا برویم. بیا باهم به جنگ برویم، اینبار من جلو حرکت خواهم کرد.

نامه ی  یک جنگ زده_1

سلام ای خونین ترین رویای من!

حالت چطور است؟ میتوانی به من گوش بدهی؟ میخواهم چیزی بگویم...

میخواهم بگویم تمام چیزی که از آن جنگ و قبل از آن برایم باقی مانده همین یک قلم شکسته است...

نه صبر کن! فقط این نیست؛ اینها هم هستند:یک عالمه تصویر، یک عالمه صدا و یک درد، یک درد در ناحیه ی سینه ام.

یک کمی هم گوش هایم درد میکند. نمی دانم شاید صدای بلند پرتاب توپ هایت به پرده ی گوشم آسیب زده.

دستهایم هم ترک برداشته. خیالت راحت آنقدر ها آسیب ندیده، وقتی غرق در گرمای آتش بود به سوز زمستان برخورد کرد و فقط قدرت تحملش را نداشت.

و کمی، فقط کمی سردم است. همین! تحمل اینها واقعا آنقدرها سخت نیست. اصلا تحمل کردن نمیخواهد!

مهم این است که من چیزی را از دست نداده ام ، تا قبل از اینکه جنگ شود همین بودم. تو چیزی را غارت نکردی. نگاه کن؛ من هنوز تمام دارایی هایم را دارم!

آه! البته خودم را بردی. (این غارت بحساب میاید؟)فقط همین یک چیز را.

فکر نمیکنم آنقدرها مهم باشد نه؟! یعنی فکر کنم بتوانم بدون آن هم به زندگی ام ادامه دهم.

اما شاید از اول هم "خودم" برای من نبود. نمی دانم، شاید هم برای من بود و تو یک غارتگر بودی... اما مگر میشود که تو غارتگر باشی؟!

بیخیال اینها . بگذار کمی از خوبی های این جنگ بگویم.

میدانی، بعد از این جنگ دیگر گیج و گنگ نیستم. همه چیز را میدانم! و حتی به راحتی درست و غلط را از هم تشخیص میدهم. (حتی اولین درستم هم تو هستی! )

تازه تمام آثار این جنگ در تمام شهر هایم دیده میشود. و این فوق العاده است! که من با دیدن مین ها و تانک های باقی مانده و دیوار های خراب شده و رد خونی که از خودم ریخته است یاد تو می افتم.

تو چطور؟ تو چیزی از من به یادگار داری؟

قطعا داری! تو هم از من یک عالمه تصویر و یک عالمه صدا داری. اما درد چطور؟ دردی در ناحیه ی سینه ات احساس میکنی؟

از طرف جنگ زده ترین تو

مگه من چی میخوام؟ تهش یه لبخند! یه بار لطف ! یه بار مهربونی...

به قول سجاد سامانی:

از آن گیسو که در دستان رقیبان رایگان میگشت

اگر یک تار مو هم میفروشی ، من خریدارم

انسان در جستجوی معنا_ویکتور فرانکل 

"انگیزه اصلی و هدف زندگی گریز از درد و لذت بردن نیست؛

بلکه معنی جویی زندگی‌ست که به زندگی مفهوم واقعی می‌بخشد!

به همین دلیل انسان‌ها درد و رنجی را که معنی و هدفی دارد با میل تحمل می‌کنند."

وقتی باران می بارید

سر و صدای کودکان باعث شد کتابش را ببندد.پرده را کشید و آنچه میدید جز زیبایی نبود.گوشه پنجره را باز کرد. کنار پنجره به تماشای کودکان مسرور از باران نشست که دستهایشان را باز کرده و به دور خود زیر باران می چرخیدند و به درون چاله هایی که درحال پر شدن بود می پریدند.

آرام دستش را از پنجره بیرون برد. قطرات باران پشت سر هم دستش را به آغوش می کشیدند و با تمام مهر نوازشش می کردند. لبخند زد و گفت: من هم دلم برایت تنگ شده بود. مدتهاست هم را ندیده بودیم...

باران در جوابش گوی های جادویی کوچکش را با نظم خاصی به زمین می‌فرستاد و برای او موسیقی آرامش بخشی می‌نواخت.

نفس عمیقی کشید و هوای تازه را وارد ریه هایش کرد و به آسمان نگاه کرد و گفت : وقتی که می آیی همه خبر دار

می‌شوند، هوا بوی تو را می‌گیرد و محبتت دیگران را خیس می‌کند ولی نمی دانم چطور بعضی چتر روی سرشان می‌گیرند و آغوش تو را پس می‌زنند. البته خیلی ها هم دوستت دارند و با آمدنت خوشحال می‌شوند. اما چند نفر در این شهر قلبشان با حضورت آرام می‌گیرد؟ چند نفر فقط برای آرامش قلبشان انتظار تو را می‌کشند؟

راحت‌تر بگویم چه کسی به جز من عاشق توست؟

تصویر صورت "باران" با لبخند گرمش و مو های بلند و طلایی اش را در ذهنش مرور کرد.

پنجره را کاملا باز کرد و سرش را از پنجره بیرون برد. قطرات آب یکی یکی لای موهایش پنهان می‌شدند. تمام توانش را جمع کرد و فریاد زد: "باران" دوستت دارم!

قطرات شور اشکش از چشمانش بیرون ریخت و او چشمانش را بست تا دوباره به موسیقی باران گوش بسپارد.

اما صدای باران رفته رفته کم شد.

او که تازه بعد از چند ثانیه متوجه رفتن باران شده بود چشمانش را باز کرد و به آسمان نگاه کرد . رنگین کمانی هفت رنگ و دلفریب در آسمان می‌دید.

آرام گفت : این خداحافظی مانند خداحافظی چند هفته پیش که بوی خون می‌داد دردناک است. دوباره باید به انتظار بنشینم که چه زمانی باز می‌آیی و قلب من را آرام می‌کنی...

او حرکت قطره ای روی گونه اش احساس کرد اما نمیدانست قطره ای از وجودش بود یا بوسه ای از طرف "باران".

.

.

(پ. ن: الان خیلی دستم به نوشتن نمیاد. اگرم چیزی بنویسم ناقصن؛این متن رو پارسال همین موقع ها نوشتم. دلم نمیخواست وقتی کسی وبلاگمو باز میکنه با متن «بیخیال شدنم» روبرو بشه. که خودتون میدونید الان بیخیال هیچی نیستم!)

بیخیال شدنم!

*بیخیال شدن* سخت است؟ یا خیلی آسان؟

[دلم میخواهد بیخیال "اهدافم" و "تعهداتم" و "نشان دادن خودم به کسی که دوستش دارم" و "تغییر کردن" بشوم.

حتی بیخیال "خوب زندگی کردن" و "لذت بردن" و "رنج کشیدن" بشوم.

شایدهم بیخیال رسیدن به رویایم بشوم...

چه کسی تضمین میکند به آنها میرسم؟ من حتی خودم هم نمیتوانم خودم را تضمین کنم!

گفتی انسان اشرف مخلوقات است؟ ابر قدرت است؟ قبول!

ولی انسان! نه زاده ی موجودی به ظاهر شبیه انسانها...

(یه جا خوندم که نوشته بود:اسب، اسب متولد میشه ولی انسان، انسان متولد نمیشه و برای انسان شدن باید تلاش کنه.)

ولی خدای من! تنها نقطه ی پایدار باور من!

من را انسان آفریدی ولی برای انسان شدن باید رنج بکشم؟!

مگر من را نمیشناسی؟

من نه قلبی به پاکی آیینه ی پای سفره هفت سین دارم

و نه نفسی رام و مطیع

و نه سابقه درستی از تغییر

و نه اراده ی محکم و فولادین

.

مثل همیشه صحبتم به توصیف صفات برترم رسید...]

| چند دقیق قبلتر|

خطاب به ملیکایی که هنوز منصرف نشده:

هیچکدام از این مانع ها برایم نا آشنا نیستند. چرا که بارها برای تغییر قدم برداشته ام (و یکجا گیر میکنم). در واقع حالا میفهمم پایان مسیر من همینجاست که گیر کرده ام و راه برای من بن بست است.

رسیدن به هدف؟ ملیکا شوخی جالبی است! کسی که مدتهاست در قدمهای اول مانده حتما میرسد! حتی به انتهای قله ها!!!

در مورد آن شخص هم که تو هم خودت خوب میدانی، فقط در رویا ها با او ملاقات خواهی کرد و فقط در میان نوشته هایت که حتی ممکن است به دستش نرسد میتوانی با او صحبت کنی. اصلا به قول خودت: آدمی که دست نیافتنیه؛ دست نیافتنیه! اینهمه تلاش برای بدست آوردنش چیه؟!

وقتی بیخیال آدمها میشوی، بیخیال خودت هم خواهی شد. به تو قول میدهم! میدانم قول ها و قسم هایم را باور نداری ولی من برای رهایی تو تمام تلاشم را خواهم کرد.

میرسیم به آخرین سنگرت، رویایت! خیلی شیرین است... زیباست و با شکوه!

صدایش نوای سرود همگانی کودکان در عید است.

بویش رایحه ی شیرینی کشمشی است که تازه از فر در آورده اند.

تصویرش چهره ی نوزادی است که مادر برای بار اول او را میبیند.

آه... چقدر احمقانه برای رویایت حد گذاشتم...من را ببخش که بلد نیستم رویای نورانی ات را تصویر سازی کنم...

بنظرت در دسترس تو خواهد بود؟چنین رویای زیبایی؟ بله! میدانم که تو خلقش کردی، اما حق داشتنش را داری؟ در دستانت روزی آن را لمس خواهی کرد؟!

.

.

.

{قید چیزی را زدن بسیار لذت بخش است ها!!

_ ولی من میخواهم بیخیال لذت بردن هم شوم...

پس انتخاب تو رنج است؟

_من میخواهم بیخیال رنج کشیدن شوم...

تو فقط میخواهی بیخیال زندگی کردن بشوی!

_ادعای همه چیز دانی میکنی! تو فقط ملیکای دومی! پایت را از گلیمت دراز تر نکن!}