*بیخیال شدن* سخت است؟ یا خیلی آسان؟

[دلم میخواهد بیخیال "اهدافم" و "تعهداتم" و "نشان دادن خودم به کسی که دوستش دارم" و "تغییر کردن" بشوم.

حتی بیخیال "خوب زندگی کردن" و "لذت بردن" و "رنج کشیدن" بشوم.

شایدهم بیخیال رسیدن به رویایم بشوم...

چه کسی تضمین میکند به آنها میرسم؟ من حتی خودم هم نمیتوانم خودم را تضمین کنم!

گفتی انسان اشرف مخلوقات است؟ ابر قدرت است؟ قبول!

ولی انسان! نه زاده ی موجودی به ظاهر شبیه انسانها...

(یه جا خوندم که نوشته بود:اسب، اسب متولد میشه ولی انسان، انسان متولد نمیشه و برای انسان شدن باید تلاش کنه.)

ولی خدای من! تنها نقطه ی پایدار باور من!

من را انسان آفریدی ولی برای انسان شدن باید رنج بکشم؟!

مگر من را نمیشناسی؟

من نه قلبی به پاکی آیینه ی پای سفره هفت سین دارم

و نه نفسی رام و مطیع

و نه سابقه درستی از تغییر

و نه اراده ی محکم و فولادین

.

مثل همیشه صحبتم به توصیف صفات برترم رسید...]

| چند دقیق قبلتر|

خطاب به ملیکایی که هنوز منصرف نشده:

هیچکدام از این مانع ها برایم نا آشنا نیستند. چرا که بارها برای تغییر قدم برداشته ام (و یکجا گیر میکنم). در واقع حالا میفهمم پایان مسیر من همینجاست که گیر کرده ام و راه برای من بن بست است.

رسیدن به هدف؟ ملیکا شوخی جالبی است! کسی که مدتهاست در قدمهای اول مانده حتما میرسد! حتی به انتهای قله ها!!!

در مورد آن شخص هم که تو هم خودت خوب میدانی، فقط در رویا ها با او ملاقات خواهی کرد و فقط در میان نوشته هایت که حتی ممکن است به دستش نرسد میتوانی با او صحبت کنی. اصلا به قول خودت: آدمی که دست نیافتنیه؛ دست نیافتنیه! اینهمه تلاش برای بدست آوردنش چیه؟!

وقتی بیخیال آدمها میشوی، بیخیال خودت هم خواهی شد. به تو قول میدهم! میدانم قول ها و قسم هایم را باور نداری ولی من برای رهایی تو تمام تلاشم را خواهم کرد.

میرسیم به آخرین سنگرت، رویایت! خیلی شیرین است... زیباست و با شکوه!

صدایش نوای سرود همگانی کودکان در عید است.

بویش رایحه ی شیرینی کشمشی است که تازه از فر در آورده اند.

تصویرش چهره ی نوزادی است که مادر برای بار اول او را میبیند.

آه... چقدر احمقانه برای رویایت حد گذاشتم...من را ببخش که بلد نیستم رویای نورانی ات را تصویر سازی کنم...

بنظرت در دسترس تو خواهد بود؟چنین رویای زیبایی؟ بله! میدانم که تو خلقش کردی، اما حق داشتنش را داری؟ در دستانت روزی آن را لمس خواهی کرد؟!

.

.

.

{قید چیزی را زدن بسیار لذت بخش است ها!!

_ ولی من میخواهم بیخیال لذت بردن هم شوم...

پس انتخاب تو رنج است؟

_من میخواهم بیخیال رنج کشیدن شوم...

تو فقط میخواهی بیخیال زندگی کردن بشوی!

_ادعای همه چیز دانی میکنی! تو فقط ملیکای دومی! پایت را از گلیمت دراز تر نکن!}