از بند بند این انگشتان تا تکه تکه آن ریه ای که پر شد از هوایت و فراموش کرد چگونه نفس بکشد از این شیار های فرو رفته تا آن عضو ملتهب از این ذهن خسته تا آن جانی که فدایی توست؛ از تمام وجودم آرزو میکنم که التیام پیدا کند تمام زخم های بسته و نبسته و تمام درد هایی که من حتی از آنها خبر ندارم، که تو حتی به آنها اشاره نکردی.

محمود درویش

دوستت داشتم با وجود اینکه تو را به آغوش نکشیده‌ام، و تو را همیشه نمی‌بینم. دوستت داشتم چون برایت نوشتم و برایت خواندم و به خاطرت خندیدم؛ و به خاطر تو تغییر کردم .تو را دوست داشتم در حالی که دور بودی...

خلوتی داشتیم با خدایمان، میگفتیم و میشنیدیم و لذت میبردیم. اما بعد از حضور شما در وجودمان، راستش دیگر تنها خلوتمان را هم از دست داده ایم، در میان تنهایی ها ما هستیم و شما هستید و خالقتان!

دوستت دارم...

حتی اگر مجبور شوم وانمود کنم که هرچیز از تو در وجودم مدفون شده؛ این را بدان هنوز هم دوستت دارم!

[امشب شب من است، امشب شب توست، امشب شب ما ست...]

ای عزیز تر از هرچه که هست و نیست!

ای نزدیک تر از هر حس و فکر به اعماق من!

ای تنها وجود بخش عالم!

ای که در هر لحظه هستی!

ای رفیق و ملجا و شنوای من!

ای دانای به هر سر قلب من!

ای مرهم و دوای بی درمان ترین درد های من!

تو را دوست دارم!

اما نه همانند تو!

تو خالصانه ترین عشق را آفریدی... و من ذره ای از آن را از تو یاد گرفتم.

تو در عین بی نیازی ما را دوست میداری...اما من نیازمندم، نیازمندم مانند تمام عالم! به جان همان که میشناسی قسم، نیازمندیم! و در هیچ زمانی بی نیاز نبودیم و نیستیم و نخواهیم بود... ما محتاج به محبت و لطف و رحمت تو هستیم و خواهیم ماند و ما هیچگاه از این همه محبت تو سیر نخواهیم شد که تو ما را اینگونه نیافریدی.

(ای پروردگار من!

ما را در صبوری کردن یاری کن و به مقصد های درستمان سلامت برسان...)

برایت خوشبختی را آرزو میکنم. از آن خوشبختی هایی که موجب شود مرا و همه ی درد هایم را فراموش کنی...

حافظ

میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق

ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست ...

جان یوجل

تو را چه کسی اسرافت میکند،

در حالی که من به ذره ذره ی تو محتاجم...!

«اثیر اخسیکتی»

از بیم رقیب جستجویت نکنم

وز طعن حسود گفتگویت نکنم

لب بستم و از پای نشستم اما

این را نتوان که آرزویت نکنم