"وقتی از مسیر نور خارج میشویم در واقع نفس ما بر ما (عقل ما) غلبه کرده!
فروغ فرخزاد
...چه رهآورد سفر دارم ای مایهٔ عمر؟
سینهای سوخته در حسرت یک عشق محال
نگهی گمشده در پردهٔ رؤیائی دور
پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال...
کاظم بهمنی
کاش دور و بر ما این همه دلبند نبود
و دلم پیش کسی غیر خداوند نبود
آتشی بودی و هر وقت تو را میدیدم
مثل اسپند دلم جای خودش بند نبود
مثل یک غنچه که از چیده شدن میترسید
خیره بودم به تو و جرئت لبخند نبود
هر چه من نقشه کشیدم به تو نزدیک شوم
کم نشد فاصله، تقصیر تو هر چند نبود
آه ای تابلوی تازه به سرقت رفته
کاش نقاش تو این قدر هنر مند نبود
جهان لاغر_محسن چاوشی
بیا ببر سر مرا و حال این شکسته را دوباره رو به راه کن
بریز روی شانه ام کمی ستاره از سرت کمی پرنده از دِلت
اگر به یُمن این ضریح شفا بگیرد این مریض دوباره در مقابلت
اختتامیه ی "میم"
میدانم این نوشته هرگز به دستت نخواهد رسید و تو هرگز مرا نخواهی شناخت اما من باید تو را تمام میکردم. مراسم ختم تو باید برگزار میشد تا باور کنم به تو راه بازگشتی ندارم.این متن هم از تشریفات مراسم است.
مثل آنزمانی که روح انسان درحال جدا شدن از جسمش است و چند دقیقه تمام خاطراتش را تماشا میکند،در حال مرور خاطرات تو بودم. راستش خیلی نبودند. همه اش روی هم حتی یک فیلم سینمایی نمیشود. نهایتا یک فیلم کوتاه،یک فیلم کوتاه که دو سال طول کشید.اما وقتی افکار و احساساتم را مرور کردم متوجه شدم میتوان از آنها یک سریال چند فصله ساخت که تمام نسلها با آن خاطره داشته باشند.
تو تقریبا همیشه در یک گوشه از ذهنم خانه داشتی اما نمی دانم در قلبم هم بودی یا نه. (شاید بودی که کمی حس خلا میکنم. ) تو خوب بودی، قشنگ بودی اما ایرادات خودت را هم داشتی. من کمی زیادی بزرگت کردم شاید لایقش هم بودی...
نمیدانم آن جمله هایی که برای روز شروع آماده کرده بودم را حالا میتوانم بگویم؟ آن احساسات، آن رویاهارا میتوانم بر زبان بیاوم؟ ... نه نمیشود در مجلس ختم لباس سفید بر تن کرد.آنها را هم مثل تو دفن میکنم. اما نه در وجودم ...
مرا ببخش زیادی ذهنم مشغول است و جمله ها همینطور روی هوا میچرخند. من انتظار شروع داشتم اما حالا قبل از فرصت شروع وقت اتمام ماجراست. من قبلا فرصت داشتم اما از آنها استفاده نکردم و به همین دلیل کمی خودم را سرزنش میکنم ولی شاید این بهترین کار بوده...
و همینطور مرا ببخش که بخاطرت نمیتوانم سیاه بپوشم یا بسیار گریه کنم زمان من این روزها خیلی برایم ارزشمند است.
عزیزم پیکرت را امشب دفن کردم تا بتوانی پرواز کنی، تا بتوانم پرواز کنم:)
خداحافظ! من فردا صبح به تو صبح بخیر نخواهم گفت...
صبحت بخر عزیزم_معین
در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست
خو کرده ی قفس را میل رها شدن نیست
نزار قبانی
هم می ترسم دوستت داشته باشم آن وقت بروی درد بکشم. هم میترسم دوستت نداشته باشم، که فرصت «عاشق تو بودن» از دستم میرود و پشیمان می شوم. حالا تو بگو! چطور عاشقت باشم و درد نکشم ، و چطور عاشقت نباشم و پشیمان نشوم؟!
ای دریغا_محسن چاووشی
بدان شادُم که از یمن غم تو
خراب آباد دل آباد دارُم:)
به خداحافظی تلخ تو _چاوشی
بیقرار تو ام و در دل تنگم گله هاست
آه بیتاب شدن عادت کم حوصله هاست:)
فکر میکردم دوست داشتن تو یک دوست داشتن معمولی است، از آن هایی که ملیکا دیگران را دوست دارد و آنها را محترم میشمارد؛ این یعنی هر که از دیده برفت از دل هم برفت. اما میشود به من بگویی چرا در بلندترین قهقه ها و زیبا ترین لبخند هایم هم پیدایت میشود؟
مثل اینکه این سنگینی روی سینه ام تمام شدنی نیست...چرا فراموش نمیشوی؟... چرا در میان خواب هم ظاهر میشوی؟ ... گفتم اگر اهمیت ندهم مهم نخواهد بود اما چگونه هر شب و هر صبح و هر ظهر به من سلام میدهی؟...
من جسارت صحبت با تو را ندارم، میشود خبری از من بگیری؟
من باید میرفتم_ چاووشی
«گاهی اون چیزی که بزور نگه داشتی رو،
باید رهاش کنی»
خدایا خودت کمکمون کن:)
خدایا تو خودت مراقب هممون باش.
خدایا خودت ما رو به همون مقصد های درست و قشنگ برسون.