رایحه اش مرا به مرتفع‌ترین قله‌ی سفید پوش می‌برد؛ جایی که زمان می‌ایستد و تمام خط زمان زندگی‌ام قابل رویت است. با این عطر هربار مرا می‌کشد و من هربار می‌توانم درخشش وپاکی‌اش را در هر هفت دقیقه ببینم.نرگس، برایم مرزی میان خیال و واقعیت است، خط باریکی بین زندگی و مرگ...

ملیکا جانم، خدا خیلی قشنگ میچینه. حتی تو گل و لای هم برات گل و نهال میکاره، فقط باید چشماتو باز کنی و به روشنایی قلبت رجوع کنی تا بتونی از ته چاه غصه ،طنابهای نجات خدا رو ببینی.

قلبتو روشن کن و نترس! حالا که تو ویرونه امیدتو پیدا کردی بگیرش و مستقیم برو. چشاتو باز کن قشنگم! نترس! زیر پاتو یکی دیگه محکم میکنه خیالت تخت!

می‌دونم عزیزم سخته، می‌دونم درد داره اما چاره چیه؟ زانوی غم بغل کردن یعنی پشت کردن به عشقی که رو این زمین بهت داده، یعنی ته ته ناشکری!