غم

غم هیچگاه یقه‌ی کسی را نمیگیرد، غم متین تر از این‌حرفهاست. یک گوشه در تاریکی نشسته و حتی مارا تماشا نمیکند و خیره به مکانی نامعلوم شده اما میدرخشد، سنگین است و دردناک اما درخشان...

اگر زیاد دچار غم هستید ، این را بدانید که غم یقه‌یتان نکرده بلکه شما مغلوب او شده اید. شما مانند خیلی ها شیفته‌ی او شده اید البته که عیبی ندارد. غم زیباست آن هم بسیار او با شکوه است و متین. اگر از او بترسید او نگاهتان خواهد کرد و اگر او را دوست بدارید حتی لحضه‌ای به شما توجهی نمیکند.

در هر صورت شما روزی با تو چشم در چشم خواهید شد و یا خود را به او خواهید باخت یا او را خواهید فهمید. اگر او را بفهمید ممکن است رنج بکشید و قلبتان به درد بیاید اما دیگر غرق او نخواهید شد و دیگر او را معبود خود نمیبینید...

آن وقت دیگر غر نخواهید زد، دیگر میفهمی غم واقعا یقه‌ی هیچکس را نمیگیرد.

درد می‌کشم،درد می‌کُشد اما من زخمی، گریان، عصبی، به سختی و با رنج برمی‌گردم تا خلق کنم تا بسازم تا بالا ببرم یا شاید حتی تا ارزش بدهم تا ابراز کنم تا فراموش کنم بر می‌گردم و می‌نویسم.

معدود کلماتی که به شکل به هم ریخته سراغم می‌آیند را می‌نویسم و می‌سازم گاهی عمیق، گاهی عین حقیقت و گاهی تماماً دروغ... گاها شکل رویا و خیال شبیه یک ستاره درخشان در شب‌های تاریک و گاهاً به شکل یک زخم چرکین قدیمی می‌نویسم. می‌نویسم می‌نویسم و می‌نویسم...

وقتی خوشحالم و نمی‌دانم چه کار کنم و وقتی آنقدر ناراحتم که نمی‌دانم چه کنم. وقتی خسته و فرسوده شدم و وقتی در حال فروپاشی و از پا افتادنم وقتی پاهایم می‌شکند حتی وقتی نمی‌خواهم بنویسم هم می‌نویسم...

خوب؟بد؟خلاق؟ خاص؟معمولی؟ دیگر برایم مهم نیست این کلمات صدای آه من است! این آدم‌هایی که می‌سازند این صحبت‌ها همه‌شان دردهای نازنین من هستند! این‌ها صدای گریه خفه شده من آن نفس نفس زدن‌های شبانه آن اشک‌های روی بالشت ریخته شده اند.این کلمات صدای قلب من هستند!

خوب یا بد این منم این تجربیات گاهی دوست نداشتنی من این زندگی من است و شاید همین سرشت و سرنوشت من باشد...