عاشق بی معشوق
من همان هنرمند بی الهام هستم.
همان پیغمبری که خواست سخن بگوید اما خدایی نداشت.
همان اقیانوسی که خواست پذیرای ماهی ها باشد اما آبی نداشت.
همان درختی که خواست بماند، خواست سایه بزرگش روی زمین بیفتد اما ریشه و برگی نداشت.
همان گلی که خواست رنگارنگ باشد، خواست زیبا باشد اما گلبرگی نداشت.
همان بارانی که خواست آرامش و نشاط ببخشد اما ابری نداشت.
همان مهتابی که خواست بدرخشد و خواست راه نشان دهد در تاریکی اما نوری نداشت.
همان عکاسی که با تمام وجود خواست نشان دهد دنیا را اما منظره ای نداشت.
همان انسان بی وطنم که تمام دیارها را دید اما جایی برای آرامش نیافت...
و من همینم.
منِ بی تو نمیتواند معنایی داشته باشد، جان جانانم!