شاعرش را نمیشناسم.

«تقصیر خودِ حضرت حق است که مستیم

طراحی چشم عسلی ایده او بود . . !»

احتمالا بنظرتون خیلی خودشیفتگیه ولی عاشق این شعر شدم🥺❤️‍🔥

بیقرار_گوگوش

«یه شب یه بار تو زندگیت ،

دریارو تنهایی برو.

درد و دلاتُ خالی کن؛

میشنوه حرفای تورو...

یه شب! یه بار!ا ی بیقرار!

جاده رو زیر پا بذار!

بغضتُ از خودت بدون:)

اشکاتُ آسوده ببار...»

سیگاری

دختر نوجوان به خانم عکاس جوان که با تیم عکاسی به مراسم آمده بودند و حدودا شش هفت سالی از خودش بزرگتر بود نگاه میکند. امروز از وقتی میان سالن بود و از بچه ها عکس میگرفت زیر نظرش داشت. دیدنش به او انگیزه داده بود. خانم عکاس آنقدر شیک بنظر میرسید که فقط از روی استایلش دختر را جذب خودش بکند چه برسد به آن زمانی که با لبخند و تایید سرش مجری (که یکی از بچه ها بود) را که هول شده بود آرام کند .

اما خانم عکاس در میان مراسم از سالن خارج شده بود و دخترک هم بعد از چند دقیقه به دنبال او از سالن بیرون آمده بود. خانم عکاس روی صندلی بیرون از سالن نشسته بود و به عکسهایی که امروز گرفته بود، می نگریست. او بعد از دو سه دقیقه سیگارش را روشن میکند. دخترک که به او نگاه میکرد قدمی به سمتش برمیدارد و وقتی کمی نزدیکش می شود، دود سیگار وارد گلویش می شود و سرفه ای می کند. خانم عکاس متوجه حضورش می شود و نگاهش می کند و می گوید : تو احیانا نباید داخل باشی؟ مگه مراسم تقدیر از بچه ها تون نیست؟

دخترک با صدای آرام میگوید:اومدم بیرون یه نفسی بکشم...

خانم عکاس سر تکان میدهد و به کارش ادامه میدهد.

دخترک به سیگار خانم عکاس نگاه میکند و میگوید: دودش اذیتت نمی کنه؟!

خانم عکاس با مکث میگوید: الان نه! ولی خیلی قبلا ها چرا...

دخترک میگوید: اصلا وقتی انقد بده، چرا میکِشیش؟

خانم عکاس امروز ظهر برایش شبیه یک فرشته بود، یک دختر قدرتمند! و باور اینکه او هم سیگار بکشد برای دخترک سخت بود.

خانم عکاس لبخندی میزند و همچنانکه مشغول کارش است میگوید: عادت! همون اعتیاد.

دخترک کنار صندلی خانم عکاس مینشیند و میگوید:اصلا چطور بهش عادت کردی؟

خانم عکاس سرش را بلند میکند و لحن صدایش متفاوت میشود و میپرسد:یعنی واقعا میخوای بدونی؟! میخوای داستان یه سیگاری رو بشنوی؟

دخترک مصمم میگوید: بله!

خانم عکاس کمی مکث میکند و لبخندی روی لبش شکل میگیرد و بعد دوربینش را کنار میگذارد و رو به دختر مینشیند و با هیجان شروع به حرف زدن میکند: من دقیقا کسی بودم که حالم از سیگار بهم میخورد.مثل تو! اتفاقا وقتی همسن و سال تو بودم هیچکس نمیتونست کنارم سیگار روشن کنه انقد که کولی بازی درمی آوردم... خانوادمم اهل دود و اینا نبودن.

با خنده ادامه میدهد: دوست ناباب هم نداشتم!

میان صحبتهایش گه گاهی سیگارش را درمیان انگشتان ظریف و لاغرش بازی میدهد و بعد روی لبانش میگذارد.

_ولی یه روز، تو جیب اونی که برام خیلی عزیز بود؛ یه پاکت سیگار پیدا کردم. اونموقع هم عصبی بودم و هم ناراحت ولی یه تصمیم گرفتم...بعد پاکت سیگارش رو برداشتم گذاشتم تو کیفم.هیچی هم بهش نگفتم. بعدش چندباری بازم این اتفاق تکرار شد و منم همون کارو کردم. خب اونم خنگ نبود که! فهمیده بود من فهمیدم. ولی دریغ از یه کلمه حرف! نه من به اون چیزی میگفتم و نه اون به من! سعی میکرد پاکت سیگارش رو قایم کنه ولی من باز پیداش میکردم.

لحنش جدی تر میشود مثل راوی که به بخش مهیج داستان رسیده باشد، ادامه میدهد: یه بار به یه پاکت سیگار خیلی شیک و خوشگل برخوردم! فکر میکنم رنگش مشکی بود... از همه ی پاکت ها متفاوت بود...معلوم بود که خیلی هم گرونه! منم یه سیگار برداشتم و روشنش کردم. اونقدر دقیق احساس اون موقعم رو یادم نمیاد ولی یادمه که بنظرم خیلی خفن بود! بعدم تو چند روز اون پاکتو تموم کردم.

لبخند معناداری روی صورت خانم عکاس شکل میگیرد و سیگار تمام شده اش را روی زمین می اندازد و میگوید: خلاصه که ازشون خوشم اومد و رفتم سراغ اون کیفی که تمام این مدت پاکت های سیگار رو توش گذاشته بودم . هرازگاهی بعضی از پاکت ها رو برمیداشتم.

دخترک که بعد از شنیدن داستان ابرو هایش را بالا داده بود و قیافه اش شبیه متفکر ها شده بود ، میگوید:خب اصلا چرا اونموقع نگهشون داشتی؟ مینداختی آشغال!

خانم عکاس در حالی که جعبه ی آدامسی را از کیفش بیرون می آورد و به دختر تعارف میکند، میگوید:اصلا فکر نمیکردم همچین کاری بکنم...و تو این فکر بودم که بعد از اینکه اونو ترک دادم؛ سیگارا رو بهش نشون بدم و ثابت کنم که چه اشتباهی کرده! دخترک آدامس را برمیدارد و خانم عکاس هم آدامسی را برمیدارد و میجود.

دخترک با خنده میگوید: به اراده ات خیلی ایمان داشتی!

خانم عکاس هم میخندد ولی نه از جنس خنده ی دخترک!

دخترک میپرسد: حالا اون واقع ترک کرد؟

لبخند از روی صورت خانم عکاس پر میکشد و قیافه اش کمی جدی میشود. به روبرویش خیره میشود و میگوید:آره. اون الان دیگه سیگار نمیکشه؛ البته تاجایی که میدونم...ولی نه به خاطر کار من!

پوزخندی میزند و ادامه میدهد: بعدا از یکی خوشش اومد و طرف مقابلش هم بهش گفته بود خیلی بوی سیگار میده مثل اینکه از اون موقع به بعد دیگه سیگار نکشید.

دخترک هم کمی ناراحت میشود و میگوید:حتی تلاشهات در مقابلش بی نتیجه بود...

خانم عکاس بدون هیچ حرفی لبخندی میزند و ابروهایش را بالا می اندازد.

صدای همهمه ی دختران سرمه ای پوش می آید که از سالن بیرون می آیند. دختر نوجوان با اکراه می گوید:مثل اینکه دیگه باید برم...کاغذ آدامس را که در دستش مچاله کرده را به خانم عکاس میدهد و میگوید: کنارت بهم خیلی خوش گذشت؛ بیشتر از وقتی که پیش همکلاسی هام بودم، یه جورایی بنظرم الگوی خوبی هستی... میشه که...

خانم عکاس میخندد و خودکارش را برمیدارد و چیزی روی کاغذش مینویسد و کاغذ را تا میکند و به او میدهد. دخترک که خیلی دیرش شده کاغذ را میگیرد و بدو بدو خودش را کنار بچه ها میرساند. کاغذ را باز میکند و آن را میخواند: «یه وقت سیگاری نشی! امضا:بهاره .» و نه هیچ چیز دیگر!

دخترک برمیگرد و دست تکان میدهد و بلند طوری که خانم عکاس بشنود فریاد میزند: خدافظ! بهاره خانوم ِ سیگاری!

و در دلش میگوید:بالاخره که پیدات میکنم...

خانم عکاس بلند میخندد و دستش را بلند میکند و تند تند تکانش میدهد. او آنقدر بلند و عمیق می خندد که همکارانش درحالی که از سالن بیرون می آیند توجهشان جلب میشد.

و درست بعد از اینکه دخترک میرود و از جلوی چشمانش محو میشود، او دوباره روی صندلی مینشیند. در واقع می افتد!

و جملاتی که میانشان رد و بدل شد را مرور میکند و بغض، دوباره به سمت گلویش حرکت میکند و او مانند همیشه پاکت سیگارش را از جیبش بیرون می آورد ...

مریض حالی_محسن چاووشی

«... زیاد یاوه میگویم؟

گره بزن زبانم را!

زیاد از تو مینوشم؟

بگیر استکانم را!

بگیر هرچه را دارم...

ببخش هرچه را داری:) ...»

لطفا به بند اول..._حسین صفا

«... پیوسته آرزو کنمت بلکه آرزو

ازشرم ناتوانی خود جان به سر شود...»

بازگشت پرستوها

از ماشین پیاده میشوم و سرم را بالا میگیرم و به آسمان صاف و آبی نگاه میکنم. بازگشت دسته‌ی پروستوها را میبینم و تصویر کوچشان در پاییز در ذهنم مرور میشود اینها همان پرستوهایی هستند که در شروع فصل عشق فرار میکنند و خودشان را برای زمانی که بهار مغرور خودنمایی میکند میرسانند تا تماشایش کنند و شاید هم بگویند جزئی از آن هستند و این را میدانم که من هم زمانی پرستو بودم .

در ماشین را میبندم و زیر انداز را برمیدارم.در شلوغی جابه جایی وسایل به آرامی حرکت میکنم و وقتی به نزدیکی رودخانه میرسم به کمک یکی از بچه ها زیرانداز را می‌اندازم. خاله ها و مامان هم وسایلی که در دستشان است می‌آورند و روی زیرانداز مینشیند. و صدای بابا و همراهانش می آید که شوخی کنان در راه هستند. کفش هایم را در می‌آورم و روی زیرانداز مینشینم و به درخت پشت سرم تکیه میدهم.

با رسیدن آنها یکی توپ را برمیدارد و همه را به بازی دعوت میکند. خاله می گوید : زود نیست؟ بزار یکم استراحت کنیم بعدش پا شیم .

که بقیه خاله را هم با زور بلند میکند. همه کفش هایشان را میپوشند و مهیای بازی میشوند. سمت من هم می آیند و میگویند :نمیای؟

سرم را تکان میدهم و دفترم را از کنارسبد برمیدارم و میگویم : من نقاشیتون رو میکشم

مریم میگوید: ناز نکن موقع حرکت چجوری میخوای نقاشیمونو بکشی!

با لبخند جوابش را میدهم : میکشم میبینی.

شانه بالا می اندازد و به سمت آنها میرود تا تیمشان را تشکیل دهند.مدادم را از جیبم در می‌آورم و دفترم را باز میکنم.

بازی شان شروع و صدای کلکل شان بلند میشود .

تیم ها رو بروی هم ایستاده‌اند ، میخواهند با تور خیالی والیبال بازی کنند.

اولین ضربه را بابا میزند و دیگری ضربه را دفع میکند.

ژستشان را به خاطر میسپارم تا تصویرشان را بکشم.

با تکان دادن مدادم روی کاغذ نقاشی ام را شروع میکنم وقتی طرح بابا را میزنم توپ روی سرم می افتد و بازی شان متوقف میشود مامان ترسان به سمتم می‌آید : وای ببخشید! خوبی عزیزم؟

+خوبم...

توپ را به سمتش هل میدهم و او دوباره به بازی برمیگردد.

این اتفاق مرا به مدتها قبل برمیگرداند، روزی در آبان ماه که روی برگهای‌ مرده و فرسوده درختان نشسته بودم. دیدار با او باعث شد که در سوز پاییز گرمترین روزم شکل بگیرد. و در هنگام جان دادن طبیعت من جان بگیرم .

نه تنها آن روز بلکه روزهای بعد از آن هم گرم بود

روز هایی که در زیر موسیقی باران قدم میزدیم،

روز هایی که دستان گرم هم آرامشمان بود ،

روزهایی که بوسه هایمان باعث شکفتن‌مان میشد ،

روزهایی که آغوش مان برای هم ایمن ترین پناهگاه بود ،

روزهایی که شانه‌یمان تکیه گاه همدیگر بود ،

روزهایی که صدایمان نشاط بخش دنیاهایمان بود

و روزهایی که وجودمان برای همدیگر گرمابخش زندگیمان بود‌.

آن پاییز گرمترین پاییز و آن سال شیرین ترین لحظات زندگی ام را تجربه کردم.

دوام آن روزهای گرم مرا خوشبخت میکرد اما...

+ببینم چطور شد؟ صدای مریم را شنیدم و به دفترم نگاه کردم .

جز طرح اولیه‌ای که از بابا کشیده بودم چیزی دیگری روی صفحه نبود.

وقتی به صفحه نگاه کرد گفت: دیدی گفتم نمیشه بکشی؟

بازی که نیومدی پاشو بیا بریم اونور رودخونه رو ببینیم. منم چندتا عکس بگیرم.

از جایم بلند میشوم و تنگ ماهی را برمیدارم.

+ببیریم این ماهی ها رَم آزاد کنیم.

مریم هم تنگ ماهی‌یشان را برمیدارد و به سمت پایین رودخانه حرکت میکنیم. وقتی که از بقیه دور میشویم مریم می ایستد و می‌گوید: همینجا آزادشون کنیم؟

بیچاره ها خیلی اذیت شدن.

به ماهی درون تنگ نگاه میکنم و درجوابش میگویم: برای ماهی که به آب نیاز داره؛تنگ و رودخونه و دریا واقیانوس فرقی نمیکنه! فقط آبو میخواد و وقتی آبو ازش بگیریم زنده نمیمونه. آرام تر ادامه میدهم: عاشقها هم همینن بدون معشوقشون نمیتونن زندگی کنن.

به آرامی ماهی را از تنگ به رودخانه می‌اندازم. مریم هم همزمان با آزاد کردن ماهی میگوید: نتیجه اخلاقیش میشه : آدم اصلا نباد عاشق بشه !

میخندم و میگویم : عشقه که روح آدمو زنده نگه میداره .

مریم عمیق نگاهم می‌کند لبخندم را کش میدهم و کفش ها و جورابهایم را در‌می‌آورم و پایم را درون رودخانه می‌گذارم و به مریم اشاره میکنم تا مرا همراهی کند.احساس خیسی و خنکی آب حالم را بهتر می‌کند. سکوت میکنم و به آوای آب گوش می‌سپارم. تا صدای جهان اطرافم را درست بشنوم دامنم را بالا میدهم و آب به بالاتر از زانویم می‌رسد و دست مریم را میگیرم با احتیاط قدم می‌گذاریم و وقتی به آن طرف رودخانه میرسیم مریم به من میگوید : می‌خوام برم چند تا عکس بگیرم منتظرم بمون.

روی چمن می‌نشینم و چشمانم را میبندم و کاری را که بارها انجام میدهم ، تکرار می کنم تا با یادآوری روزهای گرم پاییزی و زمستانی ، سردی روزهای بهارم را فراموش کنم.

روی زیرانداز نشسته‌ایم رایحه نرگس‌ها زیر بینی ام است و لیوانی حاوی چای دارچین در دستم است کلاه کاپشن را روی سرم انداختم و سرم را میان شانه‌هایش جا کردم و او مرا در آغوش گرفته است جهان سکوت کرده و تمام عالم ایستاده است و فقط صدای ما ست که شنیده میشود و فقط ماییم که دیده می‌شویم. لبخند زد و گفت: دیدی گفتم میارمت پیک‌نیک آوردم

جوابش را دادم: تو قولت قوله!

درون چشمهایم نگاه کرد و گفت: من هیچوقت زیر قولم نمیزنم.

راست میگفت او هيچوقت زیر قولش نمیزد اما اگر او ، او میماند.

و صدای مریم دوباره مرا به جهان اطراف برمیگرداند.

+نگا چه دودی راه انداختن بوی جوجه تا اینجا میاد . بنظرم دیگه غذا آماده است. بریم ؟

ساعتم را نگاه میکنم ساعت ۳:۴۵دقیقه بعد از ظهر است .

نمیدانم چگونه اینقدر زمان گذشته بود به مریم می‌گویم: آره دیگه تا الان آماده شده.

همانطور که از رودخانه به اینطرف آمده بودیم می‌رویم. پایم را میشویم و کفشم را می‌پوشم. به سمت زیرانداز می‌رویم و به بقیه برای آماده کردن ناهار کمک میکنیم .

بعد از اینکه ناهار را خوردیم و ظرفها را جمع کردیم ، مامان کاغذ میاورد و همه باهم اسم و فامیل بازی میکنیم.

یکه از بچه ها که تازه الفبا را یاد گرفته میگوید: اولشو با حرف "پ" شروع کنین.

شروع به نوشتن میکنم ، اسم از "پ" پرویز چطور است؟

یا پریا؟ یا حتی پارسا؟ تلاشم را میکنم تا اسمی درست انتخاب کنم.

به سختی کاغذم را پر میکنم و صدا می‌آید که stop را میگوید. از نوشتن دست میکشم نوبت خواندن اسم است همه میگویند و نوبت من میرسد . اسمی که نوشتم را نگاه میکنم . مریم انگشتش را طرفم میگیرد و میگویید : حتما نوشتی پرستو! سرم را به نشانه منفی تکان میدهم و اسمی که نوشتم را می‌خوانم: پرهام! بدون آنکه بفهمم لبخندی روی لبم مینشیند و ذوقی درون چشمانم پدیدار میشود مدتها این اسم را بلند صدا نکرده بودم و همین سبب میشود صدایم بلند تر شود که اینها از چشم مریم دور نمیماند.

نگاه سنگین مریم را حس میکنم و سرم را به طرفش برمیگردانم. اخم هایش درهم رفته اما چیزی نمیگوید.

دو دور دیگر بازی میکنیم و بعد از بازی خاله به شوهرش اشاره میکند و میگویید: خیلی کمکم میکنه تو بچه داری با این حال که یه شهر دیگه ایم خیلی راحتم.

و بعد شروع میکند به صحبت درمورد دوقلو های تازه بدنیا آمده اش.

به عشق و علاقه ام نسبت به نوزاد ها فکر می‌کنم. به یاد گذشته ها می افتم که فکر میکردم بچه دار شدن یعنی نابود شدن مادر یعنی از دست رفتن آرزوها و امیدها یعنی گرفته شدن آزادی . آن موقع عشق هم بنظرم بیهوده و مسخره بود.

صدا و تصویر پرهام در‌ذهنم مرور میشود.

روی صندلی کافه نشسته ایم و منتظر قهوه هایمان هستیم.

_چرا از اسمت خوشت نمیاد؟ خیلی قشنگه !

+کجاش قشنگه؟ من اصلا از پرستوها خوشم نمیاد ! ترسوعن و خیلی مغرور...

میخندد و میگوید:کفترها چطور اونا شجاعن؟

اخم هایم را الکی درهم میبرم و میگویم : برو عمت رو مسخره کن!!

+خب اگه جای بابات بودی چی میزاشتی؟

کمی فکر میکنم و جواب میدهم : شقایق! میزاشتم شقایق که مثل گل شقایق دلش از عشق بسوزه ...

قهوه هایمان میرسد و از جایمان بلند میشویم .

*******

به مامان کمک میکنم تا تخمه را پخش کند و بقیه به صحبتهایشان تا نزدیکی ساعت ۷ ادامه میدهند. کم کم آماده رفتن می‌شویم و وسائل را جمع میکنیم .

مریم گوشی اش را در دستش بلند می‌کند و همگی جمع می‌شوند تا عکس بگیریم، تمام افراد کنار هم ایستاده اند

و من ، من اینجا تنها تک مانده‌ی میان این جمعیت بزرگ،

تنها عدد فرد اینجا،

بدون او ایستاده ام.

در یک گوشه از همین جهان، جایی که شاید او میشناسد شاید هم نه . اما راستش من جز جاهایی که با او خاطره دارم را نمیشناسم برایم آشنا یا جالب نیستند .

اما یک مکان هست که مطمئنم او آنرا خوب میشناسد زیرا در حفره ها و بطن هایش مدتها است که زندگی می‌کند و صدایش از آنجا به گوش من می‌رسد که می‌گوید : قول میدم همیشه کنارت باشم ! هیچوقت تنهات نمیزارم.

تابلوی بی رحم

در راهرو از میان تابلو ها بدون توجه به نقاشی های رنگارنگ عبور میکرد اما تابلویی نظرش را جلب کرد ؛ایستاد و نگاهش روی تابلو ماند . انگار لحظه ای دنیا ایستاد و همه سکوت کردند. اشک درون چشمانش حلقه زد و بدون اینکه او حتی بفهمد اولین قطره‌ی اشکش بر روی گونه اش سر خورد.

او در این جهان نبود اما انگار اشکانش سوژه ی خوبی برای خبرنگار تازه کار بود.

به سمت او قدم برداشت. آرام صدایش کرد تا از خواب بیدارش کند، موفق شد و او دوباره متوجه صدای اطرافش شد. خبرنگار خودش را معرفی کرد و از او خواست تا با خبرنگار مصاحبه کند. او دستی به صورتش کشید و به نشانه موافقت سر تکان داد. خبرنگار ریکوردر را روشن کرد.

خبرنگار: روزتون بخیر . ممنونم که مصاحبه با من رو قبول کردید. و با اجازه تون سوالام رو شروع میکنم.خب همونطور که میدونیم این نمایشگاه با موضوع "بیرحمی" برگزار شده و الان بخش تابلوهای نقاشی هستیم.

به همین خاطر اولین سوالمون درمورد بیرحمی هست.

به نظر شما چه کسانی بیرحم هستند؟

صدایش را صاف کرد وبا مکث گفت : به نظر من ... هنرمندها. هنرمندهای واقعی . بیرحمن!

خبرنگار که به شدت از جوابش جا خورده بود پرسید : هنرمندا؟؟ هنرمندای واقعی؟ منظورتون رو نفهمیدم میشه یکم توضیح بدین؟

+منظورم آدمهایی هستن که مفاهیم و یا واقعیت های زندگی رو به بهترین شکل نشون میدن.

با هر روشی که توی اون توانمندی دارن مثلا یکی خوب میکشه اونیکی خوب میخونه یکی خوب مینوسه و یکی هم خوب نقش بازی میکنه...

خبرنگار:چرا؟؟ چرا بیرحمن؟

او لبخندی زد و با آرامش گفت: این نظرمنه .

انسان ها واقعیت ها رو دوست ندارن چون معمولا سخت و تلخه. و هنرمندها هم اینو میدونن اما با چیزهایی که خلق میکنن مدام واقعیت هایی که مردم از اونها فرارین رو خیلی قشنگ مثل یه کشیده آبدار به اونها یادآوری میکنن.

خبرنگار:ببخشید اما کجاش بیرحمیه؟ خب انسانها بالاخره باید با واقعیت ها روبرو بشن و اونها حتی بهشون کمک میکنن که کار راحتر بشه.

او با همان جدیت و آرامشش پاسخ داد: گفتم که این نظر شخصی منه و ممکنه با خیلی ها تفاوت داشته باشه.

نگاه ملایم و صدای آرامَش اعصاب خبرنگار را خورد میکرد.

خبرنگار حس میکرد او به جامعه هنری اتهام زده و از همان اول هم به او حس عجیبی داشت. به همین دلیل تصمیم گرفت به صحبت هایش خاتمه دهد.

خبرنگار لبخند مصنوعی زد و از او تشکر کرد.او هم در مقابلش لبخند گرمی زد و به سمت تابلو برگشت.

تصویری آشنا در زندگی اش میدید. آنقدر آن اثر هنری واقعی بود که مانند تیری قلبش را از تپش انداخته بود.

دقیقه ها آنجا ایستاد تا اینکه خالق تابلو کنارش می آید و شروع به صحبت می کند: آدمها خیلی نمیتونن از واقعیت ها فرار کنن، بعضی از واقعیت ها بعد از چند سال یهویی از جایی که انتظار نداشتن یقشون رو میگیرن.

او از روی تابلو رو برمیگرداند و به خالق این شاهکار تلخ نگاهی می اندازد و میگویید: خیلی تغییری نکردی.

از سر تا پا با دقت تماشایش میکند و ادامه میدهد: میتونم بگم حتی یک کیلو هم وزن اضافه یا کم نکردی، و چشمهات، چشمهات همونقدر... جمله اش را نیمه میگذارد.

+تو هم همینطور. هنوز همونقدر عجیبی...

سکوتی مرگبار میانشان برقرار میشود و نگاه هردویشان بهم گره میخورد، مانند سالها پیش...

اما اینبار دخترک مانند ابر بهار گریه نمیکند و پرده اشک در چشمان «او» شکل میگیرد.

اشک گستاخ بدون اجازه سرسره بازی میکند و سپر سرد او را میشکند.

+«آروم باش! حالت خوب میشه؛ حتی بدون من...» راست میگفتی. واقعا حالم خوب شد! ولی تو چرا گریه میکنی؟ استاد عظیم، کوه یخ؟!

لبخندی روی لبان او شکل میگیرد و میگوید: بخاطر اینکه اونموقع تو منو تسلی ندادی...

دخترک میخندد، عجیب میخندد و بنظر او خنده اش زیبا می آید.

دخترک می گویید: درسته، درسته. تو هم بالاخره پدر بودی...

و بغض در گلوی دخترک چنگ میزند و تمام خاطرات و کابوس های این مدت در ذهنش مرور میشود.

او دوباره به تابلوی نقاشی نگاه میکند . و میگوید: 5 سال. الان یه دختر شیرین زبون 5 ساله بود.

او دیگر از اشک ریختن نمی ترسد و اشکها بی مهابا و قطاری از مبدا چشمانش بدون مقصد حرکت میکنند.

دخترک هم دیگر صبرش لبریز میشود و او هم میگرید.

و می گوید: آره، دختر بود و روح داشت، قلب داشت، دست و پا داشت! اون هم آدم بود... بچم بود...

دخترک اشکانش را پاک میکند و نفس عمیقی میکشد.

او چشمانش را میبندد و تمام کلماتش را قورت میدهد و بعد برای بار آخر تابلو را نگاه میکند. او پا تند میکند و از نمایشگاه فرار میکند و سوالی را بار دیگر از خود می پرسد: چه کسی در این میان رحم نداشت؟!

فاضل نظری

«نمی آید به چشمم هیچ‌کس

غیر از تو این یعنی

به لطف عشق تمرین می‌کنم

یکتاپرستی را»

گردنبند آرزوها

کودک مهره هایی از جنس امید را از درون سبد روی میز برمیدارد و در دستش بازی میدهد و با دقت به آنها نگاه میکند. به دوستانش که اطرافش ایستاده بودند نگاه میکند و با اکراه به مسئولشان میگوید: واقعا بنظرتون میتونیم بفروشیمشون؟ کسی اینا رو قبول میکنه؟

خانم مسئول: معلومه عزیزم!

_______________________________________________________

با دستان ظریف و کوچکش زنجیری با طعم حسرت را برمیدارد و مهره های رنگارنگی که شبیه رنگ رویاهایش هستند را به درون زنجیر و سیم ها و حلقه ها می اندازد و همزمان رویاهایش را میبافد، میبافد به تک تک قطعه های دست سازه اش.

_____________________________________________________

و پرنده ای برای پرواز به آنسوی نرده را از میان اشکال مختلف برمیدارد . از میان شکل قلب و گل و پروانه و پر و سکه، پرنده را انتخاب میکند ، آنرا انتخاب میکند زیرا که فقط اوست که کمک میکند بتواند از روی این حصار بپرد.

_____________________________________________________

به گردنبندی که ساخته می نگرد ؛ مانند مادری که به فرزندش رخت عروسی پوشانده باشد. بر روی گردنبد دست میکشد و آخرین بخش را که لبخندیست ، نثارش میکند و آن را میسپارد به دست امین خانم مسئول.

_______________________________________________________

این گردنبند در بازاری از کتاب در دست همه میچرخد و هرکسی طوری نگاهش میکند.

کسی میگوید:قشنگ است! و رد میشود. آن یکی با دقت نگاهش میکند.دیگری در حال عبور از کنارش به یاد پرنده اش می افتد که در میان قفسی گیر افتاده .

در آخر می رسد به دست دخترکی مملو از دلتنگی.

دخترک دلتنگ بغض میکند. و گردنبد آرزو ها را به گردنش می اندازد.

و همان موقع است که در قفس باز میشود و پرنده به همراه کودک از حصار رد میشود....

محبوب من شکوه و گلایه که بسیار است اما حرف دلم همین یک مصراع است؛

«هیچکس در من جنونم را به تو باور نکرد!»

فراتر از بهار

ازهمان اول که آمدیم قرار بود بیفتیم پی بهار. قرار بود خانه ی بهار را پیدا کنیم.

به چاه و چاله افتادیم و با آدمهای دیگر آشنا شدیم و دوست شدیم و خانواده شدیم و عشق شدیم.

ولی برخی ،چیز های دیگر پیدا کردند. برخی به یاقوت ها و سنگهایی رسیدند که سیر شدند و بهار را نخواستند .

و بعضی کلا نه بهار را و نه هیچ چیز دیگری خواستند ؛ فقط خواستند که باشند و باقی بمانند.

بعضی در چاه ها دفن شدند و بعضی برای خودشان چاه کندند.

بعضی مهربان شدند و دست دیگران ضعیف را گرفتند و با هم به جست و جوی بهار رفتند.

ولی دیدن و ندیدنِ همه ی اینها برای تمام مردمان عادی بود.

تا اینکه بعضی ها مجنون شدند!

دیوانه شدند و فریاد زدند!

دیوانه شدند و ناله کردند و ماندند و دیگر نه راه رفتند و نه دویدند...

ایستادند و فریاد زدند!

ایستادند و گریستند...

و همگان از آنان ترسیدند.

اما آنها عجیب حرف میزدند... آنها میگفتند: حتی اگرمرا در آتش بیاندازی باز هم فریاد میزنم که دوستت دارم.

یا میگفتند: بهار مگر همین نیست؟ همین دوست داشتنت؟!

یا اینکه: بهار برای خودت! بهار بدرد من نمیخورد من فقط و فقط خودت را میخواهم...

و حالا که عده ای مانند من شنیدند و دیدند و آنها هم ماندند، در عجب ماندند که اصلا بالاتر از بهار هم بود؟!

(و بعدش بود که شبها نجوا ها را شنیدند و در ویرانه ها نور دیدند و در میان تیربارانها درمان را دیدند و شاید، شاید بهار را حس کردند...)

اهالی غار

از زبان آناناس یا سنی که من مریم صدایش میکنم. و بنظرم هیچ چیز جز مریم، مریم را وصف نمیکند:)

«اهالی یک غار...
غاری تاریک اما زیبا
اهالی کوچکی که به گفته ساکن قدیمی‌اش در این دنیای شلوغ اسباب‌بازی های زیبایی برگزیدند
غاری که به گمانم با نور قلب اهالی‌اش اکنون نورانی و روشن است
یاران غار!
مسیر پر تلاطم امسال از همین حالا لذت‌بخش و خواستنی شده‌ است و میدانم با بودنتان همین‌گونه باقی خواهد ماند.
برای رفاقت‌مان تا ابد همچون اکنون، حال خوب و دل‌هایی پرنور خواهانم...»

دوگانه

نه آنقدر عارف شدم که بتوانم در آسمان آبی رنگت پرواز کنم و نه آنقدر غافل که به یاد نیاورم راه آسمانها کجاست...

نه آنقدر زاهدم که پیشانی ام از به پای تو افتادن پینه ببندد و نه آنقدر ناسپاس که ندانم چگونه در مقابلت به زمین بیافتم...

نه آنقدر ساکتم که فقط صدای تو در گوشم شنیده شود و نه آنقدر پرهیاهو که نتوانم صدای تو را بشنوم...

نه آنقدر بیدارم که از وصف تو شبم را به صبح وصل کنم و نه آنقدر خفته که شبها بدون یادت خواب هفت پادشاه را ببینم...

نه آنقدر رفیق که هیچگاه تو را فراموش نکنم و نه آنقدر نارفیق که فراموش کنم چه کسی گوش شنوای نجواهایم بوده...

نه آنقدر عاشقم که تمامم بشود از تو و نه آنقدر فارق که هیچ از تو نداشته باشم...

و میدانم،میدانم که در میان صفحات تاریخ جایی ندارم و درمیان ذهنها و قلبها ماندگار نیستم.اما با تمام اینها،وقتی بر روی جدول کنار جوی ها راه میروم؛و وقتی نور مهتاب را درشبهای خنک بهاری میبینم،وقتی صدای کبوترانی که اول صبح پاییزی روی شیشه پنجره میزنند را میشنوم،وقتی بوی نوزادی را احساس میکنم،وقتی تو را میبینم، دیگر مهم نیست!مهم نیست که میان کدام قلب جای دارم. که «تو مرا دوست داری» و این مگر کافی نیست؟ کفایت کننده ی من؟!

سخن همیشگی؛جنسیت!

وارد وبلاگی شدم. و دیدم حقیقت را میگوید و زیبا سخن میگوید. کمی که پست های بعدی را خواندم، متوجه چیزی شدم. او بسیار مهربان و کاملا مودب، از مردان این سرزمین دفاع میکرد . و گفتم چقدر خوب است که واقعا به جای اینکه شعار های این سرزمین دوگانه ی مرد و زن باشد،فقط شامل انسانیت باشد.

اما کمی که بیشتر خواندم(نظرات و پاسخ به آنها را) منطمئن شدم که انگار ما آدمها نمی توانیم واقعا نمیتوانیم وقت حرفهای مهم از جنسیت فارق شویم...

نمیتوانیم بفهمیم فارق از جنسیت درد برای همه ی ما هست!

نمیتوانیم بفهمیم فارق از جنسیت همه ی دلها میشکند!

نمیتوانیم بفهمیم فارق از جنسیت همه ی ما میتوانیم بیرحم باشیم!

نمیتوانیم بفهمیم فارق از جنسیت، همه ی ما باید "انسان" شویم...

نمی گویم که جنسیت ها تفاوتی ندارند؛ اتفاقا تفاوتشان از زمین تا آسمان است! و دردهایی که میکشند میتواند خیلی فرق کند. اما اینها دلیل نمیشود! دلیل نمیشود تا بگوییم :جنس ما برتر است! جنس ما بیشتر درد میکشد! جنس ما... جنس شما...

وقتی اینها را میشنوم احساس میکنم مثلا ظروف چینی با ظروف ملامین دعوایشان شده!

ولی این هم از همان روش ها و ابزار های آدمیزاد است. همان که رنگ را از رنگ ، مرد را از زن، نژاد را از نژاد،قوم را از قوم و ... جدا میکند.

همان روشی که دوست دارد انسان را از انسانیت و مغز را از تفکر و قلب را از احساس خالی کند.

.

(این حرفهایی که من زدم تکرار مکررات بود و خودمان بهتر میدانیم که چرا چنین حرف میزنیم و چنین عمل میکنیم.استفاده از این ابزار (که میتواند قیچی باشد) معمولا انتخاب ماست و این یعنی با آگاهی کامل از آن استفاده میکنیم. و من خواستم این را بنویسم برای اوقات کمی که بدون آکاهی و از روی عادت تصمیم میگیریم عمل کنیم.)

اونی تو بازی عشق میبره که بیشتر باخت بده:)

ممکن است تصوراتت بهم بریزد

حتی اگر بشکنی ،حتی اگر فکر کنی دیگر نفست بالا نمی آید،باز هم زندگی می کنی...

تلخ ترین قسمتش دقیقا همین است«زندگی کردن» !

تو هربار به آیینه نگاه میکنی، مرده ای در آیینه میبینی اما او زنده است. حتی در سیاه ترین روزهای عمر ، در بارانی ترین ها هم رنگین کمان میبینی! و هنوز شادی هست در غم بی پایانت! و این است که تلخ است.

تو فکر میکنی که روحت مرده و جسمت است که نفس میکشد،غذا می خورد، می خندد، می گرید، می خوابد و راه میرود اما دقیقا این روح توست که زندگی میکند.(که جسم بدون روح مرده است.)

هر چقدر هم که پرده اتاقت را بکشی و برق را خاموش کنی،باز هم رد نوری در اتاقت میبینی...

و تو هنوز به پایان نرسیده ای...هنوز دفتر زندگی ات ورق میخورد و هنوز در هر برگه نوشته میشود .نه فقط با رنگ "سیاه" تو با رنگ سبز،قرمز،آبی،بنفش،زرد، صورتی و نارنجی مینویسی و دفترت هنوز سیاه نشده.

و تو خودت را زندگی را (و همه را ) لعنت میکنی به خاطر باقی ماندنشان!

زیرا که در هیچ کجای تصورت اینطور نبود که بعد از او یا آن اتفاق بتوانی زنده بمانی،صبر کنی،قوی باشی،درد بکشی و «زندگی کنی»...

شاید حالا که زندگی ات واقعا بنظرت "رنگین" است،درک کردن این جملات برایت سخت باشد،برای کسی که فکر میکند بدون او یا آنها ،بدون آن چیز یا آن اتفاق واقعا نمی تواند دوام بیاورد،زیرا او ضعیفتر از این حرفهاست. (این چیزی است که خودش میگوید)

اما روزی که امیدوارم هیچگاه نیاید،روزی که احساس کردی ممکن است زندگی برایت سیاه باشد و تو نمی توانی انقدر صبر داشته باشی،سراغ این جملات و این متن بیا! که بدانی، حتما نقطه طلایی در جلوی پایت هنوز هست که هنوز زندگی میکنی که هنوز «به پایان نرسیده ای » زیرا او تو را عاشقانه دوست دارد و میخواهد نقاط طلایی رنگی را به تو نشان دهد تا تورا خوشحال کند:)

[شاید بگویی تو فقط دخترکی در گذشته ای؛ نمی توانی دردم را احساس کنی اما من به تو میگویم که واقعا دردت را احساس نمی کنم اما بهتر از همه میدانم که بهم ریختن تصورات گذشته ات برایت بسیار سخت است! اما زندگی مگر همین نیست؟و تو مگر باور نداری که برای رنج کشیدن پا به دنیا گذاشته ای ؟! ]