تابلوی بی رحم
در راهرو از میان تابلو ها بدون توجه به نقاشی های رنگارنگ عبور میکرد اما تابلویی نظرش را جلب کرد ؛ایستاد و نگاهش روی تابلو ماند . انگار لحظه ای دنیا ایستاد و همه سکوت کردند. اشک درون چشمانش حلقه زد و بدون اینکه او حتی بفهمد اولین قطرهی اشکش بر روی گونه اش سر خورد.
او در این جهان نبود اما انگار اشکانش سوژه ی خوبی برای خبرنگار تازه کار بود.
به سمت او قدم برداشت. آرام صدایش کرد تا از خواب بیدارش کند، موفق شد و او دوباره متوجه صدای اطرافش شد. خبرنگار خودش را معرفی کرد و از او خواست تا با خبرنگار مصاحبه کند. او دستی به صورتش کشید و به نشانه موافقت سر تکان داد. خبرنگار ریکوردر را روشن کرد.
خبرنگار: روزتون بخیر . ممنونم که مصاحبه با من رو قبول کردید. و با اجازه تون سوالام رو شروع میکنم.خب همونطور که میدونیم این نمایشگاه با موضوع "بیرحمی" برگزار شده و الان بخش تابلوهای نقاشی هستیم.
به همین خاطر اولین سوالمون درمورد بیرحمی هست.
به نظر شما چه کسانی بیرحم هستند؟
صدایش را صاف کرد وبا مکث گفت : به نظر من ... هنرمندها. هنرمندهای واقعی . بیرحمن!
خبرنگار که به شدت از جوابش جا خورده بود پرسید : هنرمندا؟؟ هنرمندای واقعی؟ منظورتون رو نفهمیدم میشه یکم توضیح بدین؟
+منظورم آدمهایی هستن که مفاهیم و یا واقعیت های زندگی رو به بهترین شکل نشون میدن.
با هر روشی که توی اون توانمندی دارن مثلا یکی خوب میکشه اونیکی خوب میخونه یکی خوب مینوسه و یکی هم خوب نقش بازی میکنه...
خبرنگار:چرا؟؟ چرا بیرحمن؟
او لبخندی زد و با آرامش گفت: این نظرمنه .
انسان ها واقعیت ها رو دوست ندارن چون معمولا سخت و تلخه. و هنرمندها هم اینو میدونن اما با چیزهایی که خلق میکنن مدام واقعیت هایی که مردم از اونها فرارین رو خیلی قشنگ مثل یه کشیده آبدار به اونها یادآوری میکنن.
خبرنگار:ببخشید اما کجاش بیرحمیه؟ خب انسانها بالاخره باید با واقعیت ها روبرو بشن و اونها حتی بهشون کمک میکنن که کار راحتر بشه.
او با همان جدیت و آرامشش پاسخ داد: گفتم که این نظر شخصی منه و ممکنه با خیلی ها تفاوت داشته باشه.
نگاه ملایم و صدای آرامَش اعصاب خبرنگار را خورد میکرد.
خبرنگار حس میکرد او به جامعه هنری اتهام زده و از همان اول هم به او حس عجیبی داشت. به همین دلیل تصمیم گرفت به صحبت هایش خاتمه دهد.
خبرنگار لبخند مصنوعی زد و از او تشکر کرد.او هم در مقابلش لبخند گرمی زد و به سمت تابلو برگشت.
تصویری آشنا در زندگی اش میدید. آنقدر آن اثر هنری واقعی بود که مانند تیری قلبش را از تپش انداخته بود.
دقیقه ها آنجا ایستاد تا اینکه خالق تابلو کنارش می آید و شروع به صحبت می کند: آدمها خیلی نمیتونن از واقعیت ها فرار کنن، بعضی از واقعیت ها بعد از چند سال یهویی از جایی که انتظار نداشتن یقشون رو میگیرن.
او از روی تابلو رو برمیگرداند و به خالق این شاهکار تلخ نگاهی می اندازد و میگویید: خیلی تغییری نکردی.
از سر تا پا با دقت تماشایش میکند و ادامه میدهد: میتونم بگم حتی یک کیلو هم وزن اضافه یا کم نکردی، و چشمهات، چشمهات همونقدر... جمله اش را نیمه میگذارد.
+تو هم همینطور. هنوز همونقدر عجیبی...
سکوتی مرگبار میانشان برقرار میشود و نگاه هردویشان بهم گره میخورد، مانند سالها پیش...
اما اینبار دخترک مانند ابر بهار گریه نمیکند و پرده اشک در چشمان «او» شکل میگیرد.
اشک گستاخ بدون اجازه سرسره بازی میکند و سپر سرد او را میشکند.
+«آروم باش! حالت خوب میشه؛ حتی بدون من...» راست میگفتی. واقعا حالم خوب شد! ولی تو چرا گریه میکنی؟ استاد عظیم، کوه یخ؟!
لبخندی روی لبان او شکل میگیرد و میگوید: بخاطر اینکه اونموقع تو منو تسلی ندادی...
دخترک میخندد، عجیب میخندد و بنظر او خنده اش زیبا می آید.
دخترک می گویید: درسته، درسته. تو هم بالاخره پدر بودی...
و بغض در گلوی دخترک چنگ میزند و تمام خاطرات و کابوس های این مدت در ذهنش مرور میشود.
او دوباره به تابلوی نقاشی نگاه میکند . و میگوید: 5 سال. الان یه دختر شیرین زبون 5 ساله بود.
او دیگر از اشک ریختن نمی ترسد و اشکها بی مهابا و قطاری از مبدا چشمانش بدون مقصد حرکت میکنند.
دخترک هم دیگر صبرش لبریز میشود و او هم میگرید.
و می گوید: آره، دختر بود و روح داشت، قلب داشت، دست و پا داشت! اون هم آدم بود... بچم بود...
دخترک اشکانش را پاک میکند و نفس عمیقی میکشد.
او چشمانش را میبندد و تمام کلماتش را قورت میدهد و بعد برای بار آخر تابلو را نگاه میکند. او پا تند میکند و از نمایشگاه فرار میکند و سوالی را بار دیگر از خود می پرسد: چه کسی در این میان رحم نداشت؟!