تنها چیزی که می‌خوام اینه که به همون ملیکا بودن برگردم! این هاله ی چسبنده ی کدر رو از خودم بکنم تا بشم ملیکا! همونی که باید بشم... می‌خوام برسم به حد اعلای این اسم. می‌خوام درختام تا ته این آسمون تیره قد بکشن و سوراخ کنن این سیاهی رو...

مولانا

شکر ایزد را که دیدم روی تو یافتم ناگه رهی من سوی تو

چشم گریانم ز گریه کند بود یافت نور از نرگس جادوی تو

بس بگفتم کو وصال و کو نجاح برد این کو کو مرا در کوی تو

جست و جویی در دلم انداختی تا ز جست و جو روم در جوی تو

محبوب من!

یاد تو در تمام لحظات با من همراه است!

در تمام لحظات!

حتی در میان صدا و همهمه ی قمار بازان و رقاصان هم در سرم هستی!

تو ای محبوب پاک و مقدسم! جای تو میان این به اصطلاح "حوریان" نیست. جای تو حتی در میان حوریان بهشتی نیست.

در کنار صدای این ابلهان که هیچ از تو شعر هایت نمیدانند نباید صدایت در من شنیده شود.

اصلا جای تو در میان این ذهن خسته که چرتکه بدست شده نباید باشد! ذهنی احمق که عظمتت را نمیفهد.

همانطور که جایت در قلب من هم نباید باشد. ملک نباید در این سرزمین نجس پای بگذارد. به هنگام قدم زدن در اینجا

بالهای بلندت روی زمین کشیده میشود و به این سیاهی آلوده میشود...

...

همانطور که سرم را میان دو دستم نگه داشته ام پیرمرد را میبینم که کنارم منشیند و میگوید:عشق کیمیاست! در هر دلی پا نمیگذارد. اگر جایی آن را دیدی،

این را بدان که خودش آب و جارو خواهد کرد.

برای آمریکا و انگلیس:) (به گفته ی خودشان!)

... البته این نظر منه! » چشمان مریم پر میشود و بغض میکند... تِق!

«تو حق نداری... » انگار سطل آب سرد را روی سر رعنا خالی میکنند، او پشت به رعنا میکند و میرود و کمی پایین تر شانه هایشان میلرزد...تق!

از کلاس بیرون میرود ، رعنا دقیقا از پله ها بالا می آید، چشمانش کاسه ی خون شده!... تِق!

رعنا با همان صدای لرزان میگوید:مگه منم دلم میشکنه؟ و قطرات اشک یکی پس از دیگری پایین میریزند... تِق!

+من از اول کلا دوبار تو مدرسه گریه کردم، یه بار ششم ابتدایی یه بارم همین امروز. نگاهش به نگاه او گره میخورد. او با بغض میگوید: هر دوبارشم بخاطر من بود... تِق!

دوباره بغض، دوباره اشک، دوباره دل شکستن...

نه فقط این یاران قدیمی، که با بقیه دوستانم هم نامهربان بود... هربار که آزرد، تکه ای از او شکست. تکه ای از وجدانش! از انسانیتش! از جانش!

اینهاست که درد دارد! نمیداند چه کند، نمیداند کدام چسب زخم این زخمها را درمان میکند. نمیداند کدام وصله این قلب را دوباره بهم میدوزد...

نمیداند چه کند که فراموش کنند این تلخی ها را.

رعنا و مریم عزیزم! دوستانی که به من وفاداری و همدردی و سختکوشی و خیلی چیز های دیگر آموختید... من با شما سخت نامهربان بودم! و قد محبت ها و لطف های شما نبودم... از شما انتظار بخشش ندارم که خودم هم خودم را نبخشیده ام! اما این وظیفه ی من است که به عنوان انسان خطاکار از شما معذرت خواهی کنم... نمیدانم گفتن چه چیزی حالتان را خوب میکند ...در واقع در طول این دو، سه هفته شما محرک من در این راه بودید، مانند همیشه! نمیدانم من برای شما چه بودم... نمیدانم این حرف هایی که چند روز گذشته به شما گفتم را فراموش کرده اید و یا در ذهنتان حک شده! اما این را خوب میدانم که مرا میشناسید... میدانید در آن انتهای قلبم چگونه عمیقا دوستتان دارم... همان انتهایی که ارکان اساسی زندگی ام در آن جا بناشده است.

از شما به خاطر تمام ابله بودن هایم معذرت میخواهم! و امیدوارم روزی تمام اینها را جبران کنم:)

1402/10/21

23:15

...

از آن جایی که امروز میان حرفها و شوخی هایتان فکر کردم ناراحت از بی توجهی های اخیرم شده اید، خواستم این راهم بگویم که من به شما بی توجه نیستم! خودتان هم خوب می دانید که از اولویت های زندگی من هستید! هر وقت به اعتراض از هلیا که محبتش را با همه تقسیم میکند حرفی میزنم او میگوید: ملیکا قلب که یه مثلث نیست! من میتونم تو رو هم دوست داشته باشم، فلانی رو هم دوست داشته باشم و هیچکدومتون جای اون یکی رو نمیگیره. چون قلب نامحدوده!

داستان من هم همین است! من هم شما را بسیار بسیار دوست دارم، هم آن هایی را که تحریم شان کردید! ولی هیچ کدام جای دیگری را نمیگیرید:)

خودت بهانه ی دیدار دستم بده! من به این چشمان و این دل وعده ی دیدار داده ام...

حافظ

او را به چشمِ پاک توان دید چون هلال

هر دیده جایِ جلوهٔ آن ماه پاره نیست:)

بلند بلند قدم برمی داشتم، دلم میخواست زودتر بر سر مزارش برسم...وقتی میرسم سطل پر آب را روی قبر پر از غبارش میریزم. مدتها بود که به او سر نزده بودم. کنارش مینشینم و دستم را به آرامی روی سنگ قبر سیاه میکشم.

سنگش درست به رنگ اینجا بود، به رنگ خاک اینجا، به رنگ آسمان ایتجا، به رنگ درختان خشک شده ی اینجا.

اینجا همه چیز سیاه بود و تاریک! و فقط گهگداری از لابه لای ابر ها فقط کمی نور دیده میشد. اما همه ی اینها برای قبل بود.

برای قبل از آنکه رخ بنمایی...

برای قبل از آنکه نور درِ این قبرستان را بزند...

برای آنموقعی که هنوز بذر های مرده لابه لای کلوخ ها گیر کرده بودند...

برای آن زمان که نهال ها خمیده شده بودند...

برای زمانی که اینجا قبرستان بود!

و خدا میداند کن فیکون چه زمانی معنا دار شد!

وفقط او میداند که این گلستان حاصل نور کیست!

فقط او میداند چگونه روح دمیده شد به این سنگ قبرها!

فقط او میداند که چگونه بذر ها اولین لبخند خود را به این سرزمین زدند!

فقط او میداند که چگونه نهال های کج قامت به درختان سربلند و تنومند تبدیل شدند!

فقط او میداند که چگونه از این قبرستان صدای تپش بلند شد!

مولانا

ای دل قلاش مکن فتنه و پرخاش مکن!

شهره مکن فاش مکن بر سر بازار مرا...

می‌خواهم بذر نرگسم را میان نرون های بدون میلین مغزم بکارم و آنقدر به آن آب و کود بدهم که تار های کشنده ی ریشه اش از بین صفحات بینابینی ماهیچه ی قلبم سر در بیاورند... دلم میخواهد هر کجا که رفتم،رایحه ی نرگس را میان آدم ها پخش کنم و بعد هم بذر هایم را از توی جیبم دربیاورم تا به آنها بدهم زیرا که زمین های آنها بسیار حاصلخیز است و شور نیست و قلبشان مواد آلی و معدنی را برای رشد این نرگس ها میتواند تامین کند. دلم میخواهد دنیا بوی گل نرگس و محمدی و یاس و مریم بدهد... بوی خون و سوختگی آرامشمان را بهم زده!

خودم این [من] را از آغوشت محروم میکنم...

او را از توصیفت محروم میکنم...

و او را از شنیدن صدای پر طنینت و دیدن لبخند شکوفا شده ات و چشمان پاکت محروم میکنم...

تا کمی تنبیه شود! او باید رام شود، رام این عشق، رام این تو!

اگر او همینطور بتازد من نخواهم توانست افسارش را بدستم بگیرم ...

قرار است گلویش را ببرم و قلبش را به چنگ بگیرم و جگرش را پاره پاره کنم. قرار است او را تماما خالی کنم و هیچ از او باقی نگذارم. اینها به خودی خودشان سخت هستند چه برسد به اینکه او را رام نشده بخواهم سر ببرم!

میخواهم روبرویت زانو بزنم و این قربانی را دو دستی تقدیمت کنم. امیدوارم این را از من بپذیری محبوب من:)

حافظ خوانی...

«... آشنایانِ رَهِ عشق گَرَم خون بخورند ناکَسَم گر به شکایت سویِ بیگانه روم

[مکث:)]

دو چیزُ مقابل هم قرار میده، آشنا و بیگانه. میگه آشنا ها دارن خونمو میخورن. در کنارش میگه، نامردم،بی وجودم،ناکسم،بی ارزشم اگه برم گلایه ی این آشنا رو پیش بیگانه بکنم. یعنی هیچ جا امنیت نیست. اون کسی که بانام عشق، آشنای ره عشق شدین ، چهار پنج نفر شیش نفر تو غار رفتین، مشاوره شدیم یه کلاس داریم،همراه شده با من کنار من قرار میگیره میدونین درجه ای هست که آدم نمیتونه بفهمه آشنا کیه بیگانه کیه. حافظ کلی داره میگه. میگه من جز تو نباید شکایتمو به کسی بگم. اینا دارن خونمو میخورن، به بهانه ی عشق... بسیارند عاشق هایی که حافظ رو باز میکنند، و وقتی مطلوب رو نمیبینند تهی میکنن ناسزا میگن! بسیارند عاشقانی که نذر میکنند و وقتی انجام نمیشه، خیریتی نیستش برمیگردن! سخته تو این راه بود و سختی کشید! سخته هی صبوری کرد بگیم خب حالا یه روزی یه آدمی از راه بالاخره میرسه دیگه...سخته!شاید واقعا مهدی فقط یه نامه، یه عنوانه! شاید واقعا یه عنوانیه برای این سیر و سلوک که تو همیشه باید منتظر باشی، که تو همیشه باید صبور باشی، که همیشه باید مراقب باشی! قاره بیاد گردن بزنه قراره بیاد فقط دست چهارتا آدمو بگیره! چهار تا آدم رو. متوجهین؟ پس تا اونروز خودتو درست کن! پس تا اونروز موعود و وعده ای که دادیم برای دیدار خودتو درست کن. شاید واقعا داستان سیمرغه. که اینهمه مرغو تا جایی میرسونه بعد میگن کو سیمرغ؟ میگه چقدر خنگید شما! خرفتین! تو آبو نگاه کنین، میگن خب نمیبینیمش! نه دیگه اینا ها یک دو سه ... سی تا مرغ! سی تا پرنده! سیمرغ در خودتون بود.اگر تو متوجه نمیشی خدا در توعه باید داستانی مثل سیمرغ رو طی بکنی باید هفت شهر عشقو بری. تو هفت شهر عشق تو درجه ی اول همهه داوطلبن!همه داوطلبن! میثاق نامه میزاریم همه داوطلبن! همه میخوان رتبه ها رو جارو کنن برن! بعد مرحله به مرحله اما و اگر های هفت شهر شروع میشه. من آخه ببخشید مامانم مریضه، منو ببخشید دوستم ضایعه ی قلبی داره، منو ببخشید کمخونی مفرط دارم، منو ببخشید ضعف درسی دارم،منو ببخش تاحالا بچه بودم نفهم بودم، داستان و حکایت تمام ما آدمهاست... دستی از همدیگه نمیگیریم،ببخشید ساعت کاریم تموم شده ،ببخشید مگه من چقدر حقوق میگیرم...تازه الانم گفتن حقوق میگیری که احترام بذاری،پول بهت میدیم که به بچهای ما خدمت کنی، احترام بذاری!آره راس میگن درست میگن پول میگیریم که به همدیگه دروغ بگیم، واقعا درسته... شما پول خرج میکنید که بیاین اینجا بدرد نخور باشید... درسته!...»

غزلواره ها_شکسپیر

«آیا چیزی در مخیله ی آدمی می گنجد که قلم بتواند آن را بنگارد، اما جان صادق من آن را برای تو ترسیم نکرده باشد؟

چه حرف تازه ای برای گفتن مانده است یا چه چیز تازه ای برای نوشتن که بتواند عشق مرا یا سجایای ارزشمند تو را بازگو کند؟

هرروز باید ذکری واحد را مکرر بخوانم و آنچه را قدیمی است، قدیمی ندانم:"که تو از آن منی، و من از آن تو"، درست مثل نخستین باری که نام زیبای تو را تلاوت کردم. ...»

گفتم اگر ناراحت شوم با یادآوری این لحظات ناراحتی هایم از من فرار خواهند کرد که بقول خودت "اکلیل رو روی سنگ بریزی هم خوشحال میشه!" همین طور هم هست. اما بیشترش نه به خاطر آن اکلیل، بلکه بخاطر تو بود. خودت هم خوب میدانی و گفتن اینها جزتکرار مکررات نیست.

اینکه گفتی اشک شوق ریختی یا اینکه بخاطر من زمان گذاشتی و تازه آنهمه هم در دیدگاهت زیبا بودم...

همه اش را یکجا گفتی و بعد هم آن هدیه ی "درخشان"!

از بزرگترین شوک هایی بود که در زندگی ام تجربه کردم. به همین دلیل واقعا آنروز از دست کسی ناراحت و یا عصبانی نشدم حتی از دست خودت!

بعد از اینکه گفتی"ما دوستیم دیگه!" به خودم اجازه دادم ابراز نگرانی کنم، به خودم اجازه دادم نصیحتت کنم، به خودم اجازه دادم بیشتر سراغت بیایم.فکر میکنم به همین دلیل فکر کردی از دستت عصبانیم!

... از بابت آن همه توجه و لطف و محبت از تو متشکرم:) این هدیه واقعا برای من ارزشمند است...

راستی ملیسا معتقد است که خیلی خوش سلیقه ای!

حافظ خوانی...

«...حالا حافظ نذر میکنه یه راست بره تو میخونه چه فریادی بزنه؟ چه دادی بزنه؟ چی به خدای خودش بگه؟

تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک به در صومعه با بربط و پیمانه روم

میگه اونجا خیلی حرفا دارم بگم،اونجا خیلی چیزا دارم از کشف آدم ها و موجودات و جونور هایی که تو این زمین بودن. از خاکی که روش پا میذاشتم از هوایی که توش نفس میکشیدم. "سیر و سلوک" برای عرفا بسیاار مقدس هستش. یعنی عرفا نظرشون اینه که فقط اون عارفه نیست که داره سیر و سلوک میکنه، نباید حتما پیر بشی، مرشد بشی، نباید یار در غار بشی، نباید محفل ادبی بری تا بتونی وارد سیر و سلوک بشی. هر آدمی اومده برای سیر و سلوک!

اینکه آخر نمیدونم هدف از اومدنم چی بود رفتنم بابت چی بود همینه! سیر و سلوک کن تو جهان هستی من! بعد بیا به من بگو چی کشف کردی.یه عاشق همیشه منتظر میشینه. اینکه میگه هزاران بار اگر توبه شکستی بازآ یعنی همیشه منتظره برگردی از کشفیات خودت بهش بگی. از ذوق خودت بهش بگی. از حال خراب خودت بهش بگی. و اینکه مهمتر از همه اونموقع بگی که اصلا بجز تو هیچ چیزی اون پایین معنا نداشت! تو این سیر و سلوک هرکس با هر درجه ای که اومد من عاشقش شدم هیچکدوم به اندازه ی تو نبودن که انقدر خاموش و آروم و ساکت و عاشقانه مراقبم بودی...»

هزاران هزار واژه در ذهنم چرخ میزنند و هزاران هزار عبارت و احساس در سینه ام تجمع کرده اند. اما تنها چند کلمه ی معمولی و همیشگی را بکار میبرم و تمام حرفهایی که در پشت سد دهانم ایستاده اند را بدون آنکه شکوفا شوند به مزارشان هدایت میکنم.

تمام افکار و احساسات در مقابلش نمایان است نیازی به صحبت کردن نیست اصلا!...

تمام هجا ها را قورت میدهم و شب دوباره در مقابل تنها شنوایم شروع میکنم...

آن موقع است که دیگر نه صدایی در ذهنم بلند فریاد میزند و نه واژه ای زیر دست و پای فکری له میشود:)

تمهیدات_عین القضات همدانی

"...ای عزیز به خدا رسیدن فرض است، و لابد هرچه به واسطه ی آن به خدا رسند، فرض باشد به نزدیک طالبان. عشق،بنده را به خدا برساند؛ پس عشق از بهر این معنی، فرض راه آمد.کار طالب آن است که در خود جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشق است؛بی عشق چگونه زندگانی کند؟!..."

آیه ی 5 سوره ی ابراهیم

وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَىٰ بِآيَاتِنَا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ ۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ

و همانا موسی را با نشانه های خود فرستادیم [و به او وحی کردیم] که قوم خود را از تاریکی ها به سوی روشنایی بیرون آور و روزهای خدا را [که روزهای رحمت، عذاب، پیروزی و شکست است] به آنان یادآوری کن، بی تردید در این روزهای خدا برای هر شکیبای سپاس گزاری نشانه هایی [از توحید، ربوبیّت و قدرت خدا] است.

سوغاتی_هایده

نه من تو رو واسه خودم

نه از سر هوس میخوام

عمر دوباره ی منی!

تو رو واسه نفس میخوام...

پاسخ نامه ی جنگ زده1

سلام.

آیا من در دلت جنگ و خون راه انداختم؟شهر های وجودت را ویران کردم؟ چیزی به غارت بردم؟...نه...نه...من هیچکاری نکردم!

تو قبل از اینکه به سمت من نشانه بگیری به دستان خودت نگاه کن! خنجرت را با دقت تماشا کن...شاید هنوز رد خون روی آن باقی مانده باشد.

یادت نیست با آن چه ها کردی؟ یادت نیست که چگونه زبانم را بریدی؟ یادت نیست که چگونه آن را درون قلبم فرو کردی؟ احیانا فراموش کرده ای که چگونه خون مرا مکیدی؟ چگونه بند بند وجودم را دریدی؟

از چه سخن میگویی؟ درد در ناحیه ی سینه ات؟ من حتی دیگر لحظه ای را بدون درد سپری نمیکنم...تو از درد و زخم میگویی؟!... ای خدای من!

خیالت راحت! هیچ کجای من بدون یادگاری از تو نیست. تو در هر گوشه از من خطی کشیدی و نامت را نوشتی...

این برای بار هشتم است که نامه ات را میخوانم و هنوز نمیتوانم باور کنم این حرفها را کسی به من زده که مرا به این حال و روز انداخته!

دیوانه تر شدم_همای

گفتم ببینمت شاید که از سرم، دیوانگی رود… زان دم که دیدمت؛ دیوانه تر شدم!دیوانه تر شدم...

حافظ خوانی...

"...خوبه آدم دست به قلم بشه،خوبه سارا خانوم آدم دست به قلم بشه یار غار برای خودش بسازه، خوبه باهم دیگه چت کنین ولی به شرط اینکه فرداش مقاوم تر و توانمند تر باشه. فرداش سالم تر باشه، امیدوار تر باشه. یعنی هرچی خرابیه، هرچی حال بده اونجا همون لحظه میگیم ومیشنویم و فردا بسم الله! حالمون خوبه. متوجهین؟ خاصیت شراب اینه! شرابی که مینوشی تو اون لحظات اولیه حالت رو بدمیکنه، شروع میکنه به یاد آوری خاطراتی که داشتی ولی بعدش تا چندین ساعت حال خوبی به تو میده. تو کلا بیخیال همه چیز و همه کس میشی اگر همچین ظرفیتی داری میتونین به گفتگو ها و نجوا های عاشقانه باهم بپردازین، ولی اگر ندارین نمیتونین..."

خوبه هرازگاهی هموار یا ناهموار بودن مسیر رو به هم یادآواری کنیم...

...نه سارا!

فقط امید ایران به گرمای محبت قلبش نیست...

امید این زمین سرد و امید آسمان خاکستری هم به اوست.
به او و دستان بی رمق اما پر قدرتش.

به صدای خسته اما نافذش.

به قلب پر محبت و روح مومنش.

به شانه هایی که با تمام سختی معنای "وظیقه و مسولیت" را به کودکان تن پروری مثل من نشان میدهدند...

[بله! صدای تش قلب این کره ی خاکی با صدای تپش قلب شما تنظیم شده.]

شبانگاهان_

بیا در جان مشتاقان،

گل‌افشان کن،گل‌افشان کن

به روی خود، شب ما را،

چراغان کن، چراغان کن

چو آن ابر نو بهارم من،

به دل شور گریه دارم من

می‌توانم آیا نبارم من؟

تو ماهی

و من ماهی این برکه ی کاشی:)

اندوه بزرگیست زمانی که نباشی...

10/6 روزی که باید تمام جزئیاتش رو به خاطر بسپارم.

ملیسا خیلی تصادفی یه متن نشونم داد که نوشته بود:عیب نداره حداقل تجربش کردی...

درسته و دقیقا نمیدونم منظورش کدومه .

اینکه به آدم اشتباه اعتماد کردم وسفره ی دلم رو پیشش باز کردم

یا اونیکی اشتباااه بزرگم؟

خب تنها چیزی که ازتون میخوام اینه که برام دعا کنین که با تمام وجودم به دعاهاتون نیازمندم...