حافظ خوانی...
...
+ملیکا من حاضرم هرورز یه دونه کتاب برای تو بخرم و تو رو انقدر خوشحال کنم! بعد تو هم قول بدی دیگه خونه ی رعنا اینا نری، دیگه کارای بد نکنی،دیگه خیلی خوب درس بخونی، درست شد؟ و قلمت هر شب برای نوشتن احساس رضایت و حال خوب و پیشرفت هات حرکت کنه...
چه اونهایی که قلم پنهانی دارن، چه اونهایی که قلم آشکار. کسی که قلم بدست میگیره در درجه اول و آخر باید آدمیت رو در خودش بیدار کنه. برای خوشایند همدیگه ننویسید.آدم باشد. بیخود به به چه چه برای همدیگه راه نندازین.معایب همدیگه رو کاملا واضح بگید. تو غار هم هستید کسی اصلا صداتون رو نمیشنوه میاین بیرون آدم بیاین بیرون. چون دنیا پر از خواباست. عجیب آدما هستن که خوابیدن و بیدار نمیشن. چهار پنج تا آدم هستید باید درست بیاید بیرون.وگرنه که شما اعتبار هر غاری رو لکه دار کردید و تا آخر عمرتون باید حواستون باشه به اعتباری که لکه دار کردین. ایشالا با آرزو های خوب با حال خوب دفعه ی بعد شما ما رو به غار علی صدر دعوت میکنین. یه حافظ میبریم تو قایق... الهه جونم حالا اگه خواست میبریمش ولی مهدیه رو اصلا نمیبریم با خودمون چون هیچ ذوقی امروز نشون نداد.[خنده] ریحانه تو هم که نمیتونی بیای داخل غار چون اونجا انقدر سرده...دیدین بیرون و درون غار چقدر اختالفه؟ بیرون غار آفتاب سوزان... ندیدی؟ تو گرمای تابستون برو. این بیرون از گرما میپزی ولی داخل باید یه عالمه لباس تنت کنی.