میخوام باور نکنما اما درد دارم...
غصه رو با تموم جونم حس میکنم. و ای کاش، ای کاش میتونستم توی چشمات لبخند بزنم و بگم: همه چی خوبه، تو خوبی من خوبم.
ای کاش این چشمای تو همون چراغ شب تارم میشد... اما نمیشه... نمیشه... من حتی مطمئن نیستم تو منشأ این دردی، اما میدونم میتونستی درمونم باشی، میتونستم درمونت باشم.
مریضی من مسریه. باید تو قرنطینه باشم، اما هروقت که خوب بشم میام تا حتی اگه خواستی زخمیم کنی.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۳ ساعت 2:4 توسط جنگل
|