در اصل حرکت نمیکنم. شاید دارم وانمود میکنم و شاید هم نه، با خیال راحت و بدون احساس بد و عذاب وجدان ثابت ایستادم.
در هر صورت تا زمانی که حرکتی صورت نگیره اجازه گفتن این جمله از من گرفته میشه. من دیگه اجازه ندارم بگم به فلان چیز علاقه مندم! علاقه مندی معنا و مفهوم دیگه ای داره و چیزی که در منه با اشتیاق و عشق خیلی فرق داره.
اتفاقات جدیدی سراغم میان، در های جدیدی باز شدن، مسیرم با ظاهر و معنای جدیدی پیش میره.
اما هیچ چیز جدیدی در من دیده نشده و هیچ چیزی به دست من شروع نشده. دقیقا مثل یک شیٔ، هیچ تکونی نمیخورم.
بنظر میاد انتخابی نمیکنم اما در اصل انتخابم همین بی حرکتیه، همین زندگی نکردن، همین تجربه نکردن،دقیقا همین بی حسی!
نمیدونم از خودم چه توقعی باید داشته باشم . نمیدونم این بی حرکت بودنم بخاطر زیاد دویدنمه یا دقیقا برعکسش. شایدم میدونم و نمیخوام بپذیرم.
رفته رفته دقیقا دارم به اون چیزی تبدیل میشم که نمیخواستم و دوست نداشتم. هنوز هم دوستش ندارم و نمیخوامش...
حرکت کردن رو دوست دارم، حتی اگه درجا زدن باشه. اما نمیدونم چیکار باید بکنم، نمیدونم چطور به این جنگ خاتمه بدم. زیاد ویرون شدم.