داد زدم:تو اصلا هیچوقت بفکرم نبودی! برو اصلا برو!
به اتاق رفتی و در را هم پشت سرت بستی... صحنه ی آشنایی بود... خشم دیگر در من وجود نداشت و جایش را به ترس داد.
بغضم ترکید و اشکهایم جاری شد. بدنم میلرزید، خودم را به سختی پشت در رساندم و همانجا نشستم. در زدم و با صدای لرزان گفتم: عزیزم... ببخشید. من معذرت میخوام ... ببخشید سرت داد زدم... جانا باهام حرف نمیزنی؟ منو ببخش، خیلی قلبم درد میکنه، مامان میگفت این دردا بخاطر "دل شکستگیه".عزیز من، ببخشید منو خیلی خستم...بخدا خسته شدم...دارم فرسوده میشم... جانا، یادته گفتی نمون؟ یادته گفتی عاشق یکی دیگه میشی بالاخره؟ من اما گوش ندادم به حرفت، منتظرت نشستم، به هیچکسی هم جز خودت دل نبستم، آخه دلم فقط ماله توعه عزیزم...ببخشید منو، اما نمیخوام به حرفت گوش بدم...
ببخشید اگه هنوز میبینمت.... ببخشید اگه هنوز خیالت میکنم... ببخشید اگه تنها راه زنده موندم، خیال تو رو داشتنه...
ببخشید که فراموشت نمیکنم... ببخشید که توی تک تک سلول های ذهنم هنوزم هستی...ببخشید که هنوز امید دیدن تو رو دارم...میدونم دیدنت آرزوی محاله...
میدونم رفتی... اما پس چرا من تنها نیستم؟ تو هنوز هستی...هنوز داری تو این اتاق قدم میزنی...
جانا، دلتنگتم...دلتنگ عطرت،دلتنگ حالت نگاهت،دلتنگ آغوشت، دلتنگ لبخندت، دلتنگ گرمای دستات، دلتنگتم...خیلی زیاد... یه سنگ بزرگ انگار رو سینمه، نمیتونم نفس بکشم، قلبم به سختی کار میکنه... اصلا نمیفهمم اینهمه تلاششو... اصلا نمیفهمم چطوری هنوز زندم... چرا هنوز ادامه داره زندگیم؟
چرا ساکتی عزیزم؟
حداقل در رو باز کن و منو ببین... ببین به چه روزی افتادم.ببین دارم با دیوارا سر دیدنت میجنگم.ببین که هیچکی دیگه سراغمو نمیگیره.
دلشون میسوزه واسم...
ولی خسته شدن ازم...میگن دیوونه شدم.
دروغم نمیگنا،از همون روز اول که دیدمت
دیوونه شدم...
چرا منو آزاد نمیکنی عزیزم؟
یا به من برگرد، یا منو بکش...
اصلا رفتی، منو چرا رها نمیکنی؟...
نه عزیزم، اشتباه نکن نمیخوام از این احساسات خلاص بشم. فقط میخوام از این تن خلاص بشم...
جانا، یادته کی جانا شدی؟یادته کی بود که گفتم: جانا؟ یادته... میدونم یادته... اگه یادته، چطوری هنوز هم نمیخوای بیای پیشم؟...