ای کاش بین اینهمه چهره ناشناس،بین اینهمه کوچه و خیابونهای غریبه، یهو چهرهات روبروم ظاهر بشه و بگی: عه تو اینجا چیکار میکنی؟
ایکاش بین اینهمه نگاه سرد با همون نگاه آشنای قشنگت با همون نگاهی که تموم روحمو لمس میکنه نگام کنی. همون جوری که انگار داری داد میزنی من میشناسمش من میدونمش من میفهممش:)
ای کاش یهو ببینم خونهام، ببینم توی آغوش توام.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۳ ساعت 11:37 توسط جنگل
|