چقدر خوشحالم از اینکه آدرس وبلاگمو داری.

خیلی خوبه که اونموقع شجاع تر از این روزام بودم.

اینجوری هر روز با امید برای بار هزارم، نگاه میکنم که یعنی خوندی؟ یعنی ازم خبر داری؟ بهم پیام نمیدی اما پیگیرمی مگه نه؟ توهم نگرانمی حتما... دیشب چی؟ دیشب فهمیدی ؟ اصلا یادت بود دیروزو؟ چرا سراغمو نمیگیری؟ چرا باز از اون دوبیتای خوشگل برام نمیفرستی؟ ...

میدونما، می‌دونم اما نمیخوام باور کنم...

می‌خوام باور کنم که تو هنوز هستی. اما شایدم واقعا باشی، شاید حواست بهم هست.تو مثل من ساده نیستی. تو عجیبتری اینطوری که فکر کنم یه سری چیزای خوب تو کلت هست درمورد من. مگه نه؟ داری به این فکر می‌کنی که چطوری از نو شروع کنیم؟ ما اصلا تموم نکردیم هیچیو، خب؟ بیا، بیا باهم حل کنیم همه چیزو. بیا خودت دردایی که کاشتی تو وجودمو ببین، خیلی قشنگ شدن . بیا اینجا می‌دونم تو از من خیلی غمگین تری ، من ازت خبر دارم... از روزای سختت، از سوگت، از همه چیت... بیا اینجا غمات خیلی بزرگه، تنهایی سختته...