الان وقتیه که دیگه خالی شدم ازت، وقتی که دیگه دیدنت منو دیوونه نمی کنه، وقتی که دیگه نیت کارام نیستی،دیگه عطرت مستم نمی کنه،دیگه خیلی کمتر سراغ ذهنمو می گیری، فکر می کردم این روزا که دیگه دوستت ندارم روزای سختی باشه اما نیست‌‌‌... یه قرار و آرامشی دارم...یه حس آزادی...میدونی؛من هنوز اون آدمایی رو که قبلاً داشتم دارم.هنوز سرمایه زندگیم رو دارم .فکر می‌کردم اگه دوستت نداشته باشم ویرونو خراب بشم اما من حالم خوبه !خیلی خوب... یه مدتیه کمتر درد می‌کشم و بهتر می‌خوابم...چون دوست داشتن تو یه حس کودکانه بود، یه چیزی که حتی خودمم نمی‌دونستم چیه. من فکر می‌کردم عشق واقعی رو تجربه می‌کنم اما اینطور نبود... من هنوز آماده نبودم و پر از اشتباه بودم. به خاطر همین پر از زخم‌های اشتباه شدم... پر از درد شدم... پر از حسرت شدم ...پر از وهم شدم...

راستش الانم اصلاً پشیمون نیستم،حتی شاید چند صباح دیگه وقتی آماده بودم بازم سراغت بیام. ولی اون وقت دیگه دست پُرم،دیگه خیلی چیزا ازت می‌دونم،با یه دسته گل میام با یه ذهن پر از خاطره و با یه قلب پر از نشون. اما وقتی از اول شروع کنم دیگه نمی‌ذارم حتی یه حسرتم بمونه واسم:)